اما نه یه چیزایی هست ... توی آب دو تا ماهی که یکیشون سياهه و اون یکی سفیده. دارن با هم بازی می کنن...اصلا چه اهمیتی داره ابر و باد و مه و خورشید و فلک باشن یا نباشن چه اهمیتی داره که من باشم یا نباشم مهم اینه که اونا با هم گرم بازین و دارن کیف دنیا رو می کنن...آره برای اونا این چیزا اصلا ِ اصلا مهم نیست...براشون هیچ تفاوتی نمی کنه که توی دنیای بیرون آب چه خبره!کی نگاهشون می کنه یا نمی کنه ! کی با کی دعوا می کنه یا نمی کنه ! کی با کی دوست می شه یا نمی شه...حتی اگه جنگ جهانی سوم هم شروع بشه اونا عین خیالشون نیست...و اگه یکی.ده تا.یه میلیون یا ان نفر به درک واصل بشن يا نه ... بـــــــــــــــــــــــــله :فقط اين مهمه که اونا در کنار هم و با هم هستن
...دوست آن باشد...
یا خدا ...
آدم نمی دونه تو این دنیای وانفسا کجای پازل طبیعتو پر کرده؟
یا اصلا اگه افتاد و مرد ... به کی بر می خوره،و آیا حتی باکتریای بدنش،ککشون می گزه یا نه ،خوش به حالشون هم می شه و بالاتر از اون یه سری آدم از شرش راحت می شن؟
می گفتم...مثلا نزدیک ترین دوستاش از شر اخلاق مزخرفش راحت می شن و ... (در مورد خودم اضافه کنم: به سری بچه از تکلیفای مسخره اش،گرفتن زنگ تفریحای دلچسب شون و گوش کردن به یس (یا سین) های مکررش فارغ می شن)
و چرا اصلا کسی آدم رو به خاطر خودش نمی خواد؟ یعنی اگه کسایی که باهاش ارتباطی دارن بتونن از یه طریق دیگه به هدفشون از اون ارتباط برسن حتما اونو ترجیح می دن (و اغلب این اهداف هم یه کار مادیه)
داغ دلم وقتی تازه شد که باز دیدم یه گلّه آدم (برای اینکه از حد واندازه اش باخبر بشین باید بگم می شه یه چیزی حدود170 برابر بچه های حلی2، به عبارتی 170 تا گلّه بزرگ) تو یه گوشه ی دیگه از این دنیای خراب شده مردن(منظورم این بلایی که به سر پاکستانیا اومده هست) و آب از آب تکون نخورد...وفردای اون روز دوباره یه صبح همیشگی برای همه بود...آره ،این بود که وادارم کرد یه کم گوهر افشانی کنم!
حالا نوبت شماست!!!
ما اومدیم ... (البته به اصرار یکی از دوستان عزیز)
انشاا... از این به بعد گاه گاهی توی اینجا تُرّهات (!) می ریزیم