تبليغاتX
آدم اینجا تنهاست...
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است///به سراغ من بیایید...
و اکنون ادامه ی شرح اوسیا

گفتیم شیخ حسین در حلقه ای در آمد شیّاد بی بدیل، نامراد و بی سیبیل، مثل دسته بیل، بدتر از زیگیل، در ظاهر بی فرجام و در باطن خام. مردان نامعقول و دراویش بی کشکول!

دیگر از ایشان «شریف» نام داشت. و این شریف مردی بود امامزاده و محتشم، اما با همه ی شرافتی که داشت شرارت و زعارتی در طبع وی مؤکّد شده بود که بر مغ بچگان همیشه خشم گرفتیّ و دایم ایشان را لت زدی (و لا تبدیل لخلق الله)

وی از خانواده ی بزرگان بود (به لحاظ جسم) و دیگر برادران همه وزین و ثقیل بودند لیک این، ضعیف وقلیل، «زال» از آب در آمده بود ... علمای برجسته، با غبغب های پیوسته

ایشان نسلا بعد نسل از سلسله ی معماران جلیله ی دربار قجر بودند...و آمده که همین تخت جمشید را نیز «منوچ خان» که از اعقاب و اسلاف شریفیّه بود ساخت! (و الصّحة الی الرّاوی)...تا آنجا که کاهنان دربار در طالع منوچ دیدند که نواده ای از او، رضا نام، مرموز و بی مرام، زمین هایی از اطراف و اکناف گرد می کند که مُلک جمشید نیز بر آن غبطه خواهد خورد (اما از معماری بهره ای نخواهد برد) و این سروده در آن باب سر داده بودند:

                    ای که اعقاب تو، همه کــــاشی               این چنین نیست چون تو کلّاشــی

                    حیف باشد واژه ی «عـمـــــران»                گر چو تو آدمی (؟) بُوَد نــــاشـــی

                    توکه دشمن ز دوست نشناسی               ادّعـــــــا می کنی که نقّــــاشی*

                    دوستان را کسی که رنــــگ کند              می شود بــربــریّ خاشــخاشـــی

رضا از پیشگامان طریق و رهبران عتیق بود (و چنانچه آمد شیخ حسین بیشتر از وی متأثّر گشت)...در ابتدا شوخ جامه و سبک خامه بود...هر چند از هوش سرشار، حظّی وافر داشت و قدرتی بیش از قاطر

به همین سبب نهضتی آفرید در دوران تحصیل به نام "مجمع الخرازره" که در او جمعی دوستان خرزور گلچین کرده و گل غنچگان همکلاسی را گلابگیری می نمودند. بدین طریق که کسی را منظور نظر نموده در وقت معلوم، طبق عادت مألوف و بر قرار معهود، طرف را در کنج دیوار دربر گرفتندی و هر یک از آن پیل گامان و مغزخامان از جانبی بر وی حمله ور شدندی و بدان قدر بر وی فشار آوردی که شخص را استخونها در دیوار فرو برفتی و به کمک تیر آهن بنا آمدی و خود شخص جای جرز دیوار گرفتی و بدین طریق سعی بر استحکام بنای مدرسه همی داشت و گمان می برد سبک جدید خلق نموده در معماری عهد عتیق!

این مرد بزرگ از همان اوان کوچکی بارقه های رهبری جمع و سوار شدن بر کول دیگران را به منصه ی ظهور رساند...چه، در عرصه ی ملاعبه (بازی لِنگ و توپ) همواره بر دیگران نهیب زدی و هر که را اراده کردی ساق پایش، عجیب زدی...مهاجمان از او درمانده و نیاز تیم از وجودش برآورده... و رجال رجال** حریف به دلیل قوتش از هم درآورده...رگ و پی بر هم آورده و کف و خون بالا آورده...نه خود نادم و نه از ظلمش بنی البشری سالم!...حتی در کتاب تذکرة الاشقیا آمده که پهلوان سیاوش (رادپور) که از یلان زمان بود و بینوایان از او در امان (و البت ذکرش آمده در شرح بعد در همین مکان) به دست همین مخلوق بی عنان شد ناتوان...وزان پس قامتش چون کمان...تا آنجا که این طرز حرکت و شیوه ی خرامش او که بر سر زبانها اوفتاده و زاغان بی دماغ چلاغ تر از الاغ بر روش کبک وارش رشک برده اند از این صدمه پدیدار شد!

...تا شرحی دیگر درود!

* : بیت موقوف المعانی باشد!

 ** : اولی به کسر «ر» در معنی پا و دومی هم به همان لفظ در مقام مرد

+ محصول روز  چهارشنبه 1384/10/28به وقت 10:11 AM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

آن مرد بی منطق، آن دوپای ناطق، دلاور نگون بخت، همیشه خیالش تخت، آن قلندر و گنده لات، قداره بند و چماق کش محلات، آن عارف شوریده، آمیرز قلی جوشیده، آن عشق سیبیل، کارگر بدون بیل، آن که شوخیاش شتری، اوس حسین میرزایی کندری (علیه و علی امثاله شیشکی الی آخر)

مردی بود از قبیله ی رندان و مدام در آرزوی زندان ...جامه ی دراویش پوشیده، موهایش همیشه ژولیده، زوری داشت بی بدیل و عقلی تعطیل، همه شب در حلقه ی رندان بر در خلایق زدی و به هر کس که رسیدی جامه اش به در آوردی و چون عیاران به گدایان دادی (و گویند خود عریان بود و در عین نیاز آب پیاز می خورد) تا بعدها جوانمرد قصاب لقبش بدادند و از شهر و دیار بیرونش راندند!!!

گویند بدان هنگام که متولد شد نیم من سبیل داشت و  چانه ای طویل...طبیبان سوراخی در شکمش یافتند که آن را ارباب حلقه ها نامیدند!

        هر کـه بر دیـــــده اشــــــــــــکم او          بی خود از خود شده یابو

        چون بدیدند این پدیـــــده برگفـتند          وحده لا اله الا هـــــــــــــو

         بی گمان معــــجزه بُوَِِِد ایـن خلق          آفـــــرین بر یگانه خالـق او

         گر کســی وصـف او ز مــــا پـرسد         ما بخوانیم «مرد سیـبیلو»

         این چنین آفریده کـــــــس نشنید         که دو نافش بُوَِِِد به هرپهلو

         الحق این، موردی است استـــثنا         نام او را نهـیم «حسـمیرو»

راوی گوید:« در کودکی بسیار میتن بود و مرغان هوا از محبتش بر زمین و خلایق، بی دین...سالی چند گذشت تا آنکه شیخ وارد مکتب خانه شد که «حلی۲» اش نام نهاده بودند...جماعتی دید ناموزون، کمی تا قسمتی شیطون، بی ادب، نصف ترک و مابقی عرب، از شرشان موش در سوراخ عقرب، دل ها شان سرد و فسرده، رنگشان آبروی قیر را برده، مست آی-کیو ی منفی شان، بی خبر از جهالت درونی شان...به امید هدایت این جمع گمراه پا در آن خرابات نهاد و دل از کف بداد و شیوه ی رفتار آنها در او تـأثیر نهاد و به جای ارشاد شان یاورش استاد شد و از این قضیه خیلی شاد شد.

و آن زمان که از درس فارق شدند گروهی نهادند همه از اوسیا و اساکله، بی حیا و عاطله، سیاه کاران سیه روزگار، اضل خلایق آفریدگار، فریاد وحوش و طیور از آنان بر چرخ بی مدار، گرگان چشم سفید، بلند پروازان بدون دید

گویند روزی همی رفتندی و گلگوشه ای از گلستانی با خود گفتندی و هر زمان گرد نخود کشیدندی...فی الجمله...

بقیه اش باشه برای بعد ...  

راستی بچه ها هم می تونن نظر بدن (البته با رعایت ادب!)

+ محصول روز  دوشنبه 1384/10/26به وقت 5:51 PM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

بازم خدا رو شکر

امتحانام هم با همه ی تلخیش تموم شد و روز از نو

آخه از شما چه پنهون یکی از امتحانامو بد جوری خراب کردم و یکیش هم ناجور شد و اون یکی هم یه جورایی آره

البته دوباره غول کنکور به قوت خودش باقیه و مهلت نفس کشیدن بعد از امتحانو نمی ده (فی المثل ۳ساعت دیگه باید برم کلاس کنکور) ... لعنت به این زندگی (a.m راس می گه بیچاره)

ولی خوب توفیرش اینه که خدا فوتبال و تلویزیون و کامپیوتر رو بیامرزه...اسکی و امثالها که جای خود داره. این درس کوفتی انقد زیاده که ... که ... بله؛ رفوگری!

این دوستان هم که خدا خیرشون بده ... سوت و کور مال یه لحظه شونه

در پناه حق

+ محصول روز  شنبه 1384/10/24به وقت 11:37 AM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

الان ساعت 2نصف شبه و من هم با یه account که نیمه شبا مجانیه (به قول حسمیر شباهنگام) اومدم ولگردی!

 

دارم درس می خونم. آخه یکشنبه بعد از ظهر امتحان درس «تأ سیسات الکتریکی» دارم;  هر چند که درس آسونیه و تقریبا می تونم بگم عددی نیس؛ ولی برای کسی مثل من که کلاس ها رو 3خط در میون ،که چه عرض کنم ،بل کمتر می رفته و در اون نوادر موارد هم طبق عادت مألوف یا جدول حل می کرده یا مثلا تست می زده ... همچین بگی نگی دردسرساز می شه!

البته پربیراه نیس اگه بگم تمام چیزایی که تو این درسه من توی دوره ی کارآموزی خیلی عمیق تر باهاش کار کردم...ولی خوب درس درسه دیگه. کاریش نمی شه کرد. فرار از قانون ممکن نیس

 

 

داشتم می گفتم؛...مشغول درس خوندن بودم که یهو به ذهنم زد:«ممکنه این وضعیتی که من بهش دچارم در مورد یکی از دانش آموزام هم صادق باشه؟! و تو این وقت شب اون هم با من همنوا شده باشه و البته به جای تأ سیسات ، ادبیات (!) بریزه تو مخش؟ (هموزن هم هستن و تازه هر دو تا شون هم زیبان !)

 

تازه...من پس فردا امتحان دارم ولی برای اونا امشب «شب قدره!»

آره ... شب قدر ... شبی که از هزار ماه بهتره ... دقیقا همین طوره!

آدم هزار سال هم سر کلاس باشه به قدریه شب امتحان مطلب یاد نمی گیره!

... و این تجربه ی چهارسال تکاپو در بهترین رشته ی بهترین دانشکده ی بهترین دانشگاه بهترین کشور دنیاس!!! (چه جسارتا؟!)

.

..

...

راستی : استاد ما که مهربونه (همون که امتحانشو دارم)...اما؛استاد بچه ها چی؟

نمی دونم...حداقل چیزی که می تونم بگم اینه که من نمی تونم قضاوت کنم و این در حیطه ی اوناس ولی می تونم بگم از دید خودم سنگ تموم چیزی بیشتر از اونی نیس که من براشون گذاشتم

بگذریم...دلتنگی تو این راه همیشه وجود داره

                                                                        پست بعدی ...شاید بعد امتحانا...

+ محصول روز  شنبه 1384/10/17به وقت 2:8 AM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

وخدا...حقيقتي فراموش شده...!

 

جمعه شب :

جمعه شب من ايمان آوردم که راه زندگيم غلطه

جمعه شب من باور کردم که حضرت مسيح به حق پيام آور صلح و دوستيه

جمعه شب من يقين پيدا کردم که انسانيت گمشده ي عصر ماست

جمعه شب من مطمئن شدم که مسیحیای باطنی ار مسلمونای ظاهری خداشناس ترن

جمعه شب من فهميدم که در يک کلام خيليا از ما مسلمون ترن

جمعه شب من دوباره يادم اومد که ما رو گول زدن

جمعه شب ...

 

فيلم "Brother SUN , Sister MOON" ساخته ي  موحدانه و تحسین برانگیز و زیبای  "Franco Zeffirelli" رو حتما ببينين تا خدا رو بشناسين!

 

+ محصول روز  یکشنبه 1384/10/11به وقت 11:31 AM  به دست استاد مستطاب علیرضا  |