شیش روز با هم بودیم! معلما با بچه ها...بچه ها با معلما...معلما با معلما و مهمتر از همه : بچه ها با بچه ها
شیش روز که یه خاطره ی خیلی شیرین و البته لذیذ (به خاطر غذاهای با کلاسش که تا قرن ها بعد توی هیچ "اردویی" اون غذا ها سرو نمی شه!) توی ذهن به جا گذاشت...چیزی که خارجیا راجع به همچین خاطره ای می گن "stick in mind"!(دیدید اینگیلیسی هم بلدم؟!تازه شم حرفای اون پاکستانیه رو هم فهمیدم!)
بله...شیش روز که بچه ها با هم بودن و خیلی ها شون هم قدر این فرصت رو دونستن! شاید به امید دوستی های تازه"تر"ی.
و انصافا برای ما معلم ها هم تقریبا تمام بازدید ها و سیاحت ها تازگی داشت!...بگذریم از اینکه بنده اولین بارم بود که شهرهای استان خوزستان رو می دیدم...علاوه بر اون یه چیزایی مث کشتی و هواپیما بود که شاید دیگه هیچوقت گذرم به آشیانه و لنگر گاهشون نیفته! (به خاطر همین هم تو هر دو جا من دور از چشم بقیه یه شیطنت هایی کردم که خوب یادم بمونه چیا رو دیدم! )
و من دیدم که حتی می شه یه جنگ هم قشنگ باشه!
و دیدم محرومیت مردم ثروتمند ترین سرزمین ها رو...و دیدم بی عدالتی رو ...و دیدم چطور پایدار ترین مردم یک کشور در برابر همه ی این مظالم پایداری می کنن!
و دیدم قدرت انسان در مهار طبیعت رو... و امیدوار تر به پیشرفت میهنم شدم وقتی کارهای بزرگ آدم های بزرگ رو دیدم
خوب این فقط یه شمای کلی از اونچه که گذشت بود...بقیه ی حرفا بمونه برای یه وقت دیگه!
نمی دونم چرا بدجوری شادم!
برای یکی از کارام باید با استادم که یه مدیری تو وزارت نیرو هست تماس بگیرم اما وقتی زنگ می زنم (به محل کارش) اون خانومه که همیشه به جای موبایلا حرف می زنه...می گه:شماره ی مورد نظر به دلیل نپرداختن هزینه ها قطع می باشد(فکرشو بکن یه وزارتخونه پول تلفن نده!)...زنگ می زنم به روابط عمومی ... اونم مسدوده!... ... ... ولی شادم!
باید با یه استاد و یه دانشجوی دکترا راجع به طرح "اتاق فکر" صحبت کنم ولی هر چی فکر می کنم می بینم برم به طرف چی بگم؟! (نمی تونم!)... ... ... اما بازم شادم!
دوتا کنفرانس و دوتا پروژه و دو تا میان ترم (دقت کنین همه شون دوتان!) باید توی اردیبهشت بدم ولی تو همه شون "صفر کلوین" ام و قشنگ در گلگشت به سر می برم... ... ...غمی نیس چون من شادم!
حدود هفت ماهه که با انجمن نخبگان (که مثلا دبیر دانشگاه تهرانش محسوب می شم) حتی حال و احوال هم نکردم و تقریبا کنسولیمونم تعطیل شده و اِن تا کار ریخته و من باید بهش برسم ولی...همچنان شادم!
آخه یکی به من بگه من چرا شادم؟!
این دو هفت-روز به اندازه ی شیش ماه گذشته اش به من خوش گذشت.
پدر و مادرم از تونس اومده بودن و ما هم اغتنام فرصت رو واجب دونستیم و از محضرشون مفیوض و محظوظ شدیم!و بسیار نشاط رفت!
الحق که ماها چقدر نعمت داریم و قدرش رو نمی دونیم.
همون طور که می گن "قدر عافیت رو مبتلا می دونه" و تا وقتی سلامته اصلا چیزی به نظر نمیاد و وقتی آدم مریض شد می فهمه که سلامتی عجب چیز خوبیه و این هم نعمت بزرگیه...تقریبا همه ی ماها (نوع بشر) از نعمت وجود این دو گوهر گرانقدر غافلیم ... به معنای کلمه!
حالیمون نمی شه چه چیزی در کنارمونه تا وقتی که به رحمت ایزدی بپیوندن و تو آگهی مرگ بزنن "پدرم تاج سرم ...مادرم خاک بر سرم"...اون وقته که کم کم به ارزش وجودی (تاکید می کنم : صرفا وجودی) اونها پی می بریم و داغ تنهایی دلمون رو قلقلک می ده تا این که بسوزونه!
حداقل فایده ی این رنج عظیم (که تازه این دفعه خیلی قابل تحمل تره چون هم بزرگتر! شدم و هم تجربه ی قبلی دارم...وگرنه خودتون شاهدش بودین که اول و دوم راهنمایی که بودیم چه وضعیت اسفناکی داشتم...به عنوان مرجع به یاد بیارید "فوتبال صبح" رو!(علی الخصوص حاج آقا صابر) )که همون دوری از خانواده باشه...قدردانی بیشتره !
امیدورام که همه ی شما دوستان قدر این عزیزان رو بدونید و سالهای سال از وجود پر محبتشون بهره مند باشین
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت...