تبليغاتX
آدم اینجا تنهاست...
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است///به سراغ من بیایید...
خیلی شادم

البته فهمیدم اون دفعه چرا شاد بودم...اون استاده که باید بهش زنگ می زدم تونستم باهاش تماس بگیرم...گفتم راجع به طرح اتاق فکر باید یه کاری بکنم : اونم با دانشجوی تحصیلات تکمیلی صحبت کردم و استادش رو هم به یکی از زیر دستام سپردم و تونست جورش کنه...اون دوتا کنفرانس و دوتا پروژه و دوتا امتحان هم داره ختم به خیر می شه (یکی از امتحانا رو به همراه پروژه اش یک ماه و نیم عقب انداختیم...اون یکی پروژه هه رو هم در حال پیچوندنیم...اون یکی امتحانه رو که کلا کنسل کردیم/یعنی کاری کردیم که استاده از خیر گرفتنش گذشت...کنفرانسه رو هم البته خیلی زحمت کشیدم و به برق منطقه ای و توانیر هم رفتم تا یه چیزایی دستم اومد.)...نخبگان رو که اصلا DIVERT کردم...و...و...

پس همون طور که می بینین حق داشتم شاد باشم!!!

و اما متاسفانه یا خوشبختانه بازم شادم

و شاید باز هم نمی دونم چرا!

+ محصول روز  چهارشنبه 1385/02/27به وقت 1:19 PM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

اینجا چرا همه خوابند؟
+ محصول روز  دوشنبه 1385/02/04به وقت 9:0 AM  به دست استاد مستطاب علیرضا  |