البته فهمیدم اون دفعه چرا شاد بودم...اون استاده که باید بهش زنگ می زدم تونستم باهاش تماس بگیرم...گفتم راجع به طرح اتاق فکر باید یه کاری بکنم : اونم با دانشجوی تحصیلات تکمیلی صحبت کردم و استادش رو هم به یکی از زیر دستام سپردم و تونست جورش کنه...اون دوتا کنفرانس و دوتا پروژه و دوتا امتحان هم داره ختم به خیر می شه (یکی از امتحانا رو به همراه پروژه اش یک ماه و نیم عقب انداختیم...اون یکی پروژه هه رو هم در حال پیچوندنیم...اون یکی امتحانه رو که کلا کنسل کردیم/یعنی کاری کردیم که استاده از خیر گرفتنش گذشت...کنفرانسه رو هم البته خیلی زحمت کشیدم و به برق منطقه ای و توانیر هم رفتم تا یه چیزایی دستم اومد.)...نخبگان رو که اصلا DIVERT کردم...و...و...
پس همون طور که می بینین حق داشتم شاد باشم!!!
و اما متاسفانه یا خوشبختانه بازم شادم
و شاید باز هم نمی دونم چرا!