زان پیش تر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از سر ما کوزه ها کند زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن
کار صواب باده پرستی است حافظا برخیز و عزم جزم کار صواب کن
حافظ
اول از همه خوشحالم که شما و خودم رو بعد از مدتها به یه غزل از حافظ (البته با صدای روح نواز استاد شجریان) مهمون کردم
دوم اینکه باید بگم هر وقت این شعر رو مزمزه می کنم به هم می ریزم...و به خودم نفرین می فرستم که نه دنبال قدح پر شرابی رفتم تا حالا... نه برگ عیشی...نه...
عینهو کنه به این زندگی لامصب چسبیدیم...کاملا هم بی هدف و کور!
.
.
.
راستی یه پیرزن گدایی بود که سر کوچه ای می نشست که من هر روز که دانشگاه میومدم می دیدمش
امروز دیدم روی اون صندلی که جای ثابتش بود با خط زیبایی(گویا همین چند خط رو هم کسبه ی محل که سالها با اون انس گرفته بودن نوشتن) نوشته : «مادر مرد !» و چند خط پایین تر از قول اون:«تازه ۸۷ سالمه!»
...ما چه غلطی توی این «عالم فانی» می کنیم؟!
انگار نه انگار که همین دیروز وارد دانشگاه شدیم و با جو جدید آشنا شدیم ...چارسال گذشت...و چه عجایب و غرایبی که دیدیم و دود شدیم...جمعه ی گذشته با آخرین اردوی دوره مون رفتم ...و دیگر هیچ
بعد از امتحانای این ترم تنها کاری که با این دانشگاه برام می مونه پروژه ایه که باید توی تابستون انجام بدم...همین!
راستی ... امروز بابای گَ گَ توی دانشکده مون راجع به خودکفایی الکترونیک قدرت سخنرانی می کنه!
دل بقیه بسوزه