مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش...
بله...ولی نوع انسان هیچوقت تحمل نداره...و نه صبر بلبل
جالبه ... اما وقتی اتفاق می افته آدم می فهمه که چرا خدا توی کتابش می گه: چه بسا چیزهایی که انسان دوست می دارد اما برای او شر است و چه بسا چیزهایی که انسان بد می دارد اما برای او خیر است!
این حکایت کنکور ما ، یه دوره ی کامل خداشناسی شده برامون...خیلی ظرایف کار خدا داره به چشمم میاد
چهارشنبه ، مصاحبه ی زیر گرایش تجدید ساختار از گرایش قدرت رشته ی مهندسی برق دانشکده فنی دانشگاه تهران بود. رشته ای که شاید اگه رتبه ام بالا می شد و جای خوبی قبول شده بودم ، به خاطر جدید بودنش اصلا بهش فکر نمی کردم...اما
...اما رتبه ی من پایین شد و این قضیه من رو به صرافت انداخت تا یه مفری پیدا کنم. و چی بهتر از رشته ای که توی دانشگاه خودم داشت تاسیس می شد
با این شرایط، رفتم برای انتخاب این رشته که شرط قبولی اون مصاحبه اش بود.
40 نفر دعوت شده بودن اما با کمال تعجب وقتی از کانال های غیر قانونی وضعیت اون 40 نفر به دستم رسید دیدم که من بین اون همه بالاترین معدل رو دارم. و پروژه ی کارشناسی من هم توی همون زمینه بود. و استادایی که قرار بود مصاحبه کنن همه به نوعی با من صمیمی بودن
...و اینگونه بود که من در پذیرش این رشته «نفر اول» شدم.!!!
رشته ای که مدتها دنبالش بودم
به هرحال الان که دارم اینا رو می نویسم بنده، دانشجوی کارشناسی ارشد دانشکده فنی هستم!
...و این فقط و فقط مرهون لطف واراده ی الهی هست...خدایا شکرت
این نیز گذشت...
بعد ازسه ماه کیفوری، دیشب مادرم برگشت!
راستی از تبریزیا چه خبر؟!...خوش گذشت؟
دیروزم پروژه کارشناسی رو تحویل دادیم و 19.5 شدیم.
فردا هم انتخاب واحد خواجه است و پس فردا هم مصاحبه ی تجدیدساختار
............تا خدا چی بخواد!
بگذریم ... چند وقتیه توی غزلیات و قصاید سعدی چرخ می زنم
به نظرم اومد به جای بیکاری اینجا، یه کم شعر بنویسم بلکه دوستان هم که شاید خیلی وقت نکنن به این چیزا نگاهی کنن یه فرصتی پیدا کنن:
بخش طیبات:
از هر چه می رود سخن دوست خوش تر است پیغام آشنا نفس روح پرور است
هرگز وجود حاضر و غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر چون هست، اگر چراغ نباشد منور است
ابنای روزگار، به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان، کوی دلبر است
جان می روم که در قدم اندازمش ز شوق در مانده ام هنوز که نزلی محقر است
شب های بی توام شب گورست در خیال ور بی تو بامداد کنم روز محشر است
سعدی؛ خیال بیهده بستی امید وصل هجرت بکشت و وصل، هنوزت مصور است
زنهار از این امید درازت که در دل است هیهات از این خیال محالت که در سر است
فقط بعضی وقتا آهنگ آخرش آدم رو بد جوری می گیره!
شب دهم که یادتونه(مرز در عقل و جنون باریک است..کفر و ایمان چه به هم نزدیک است)...ماه رمضون پارسال هم که اون تصنیف پسر شجریان رو گذاشتن (آتشی در سینه دارم جاودانی)
... و الان هم این سریال اولین شب آرامش که علی رغم بازی مسخره ی اعضاش، آخرش یه تصنیفی داره که هوش از سرم می بره (گمون کنم بنان خونده؛ روحش شاد)
به سوی تو
به شوق روی تو
به طرف کوی تو!
سپیده دم آیم
مگر تو را جویم
بگو کجایی؟
نشان تو
گه از زمین، گاهی...
ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا
ره تو می پویم
بگو کجایی!
کی...
رود رخ ماهت از نظرم...نظرم
به غیر نامت، کی نام دگر ببرم؟
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگو کجایی؟
به دست تو دادم
دل پریشانم
دگر چه خواهی!
فتاده ام از پا
بگو که از جانم
دگر چه خواهی!
یک دم از خیال من
نمی روی ای غزال من...
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم...من
اسیر کوی تو ام
به آرزوی تو ام
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگو کجایی؟
به دست تو دادم
دل پریشانم
دگر چه خواهی!
فتاده ام از پا
بگو که از جانم
دگر چه خواهی!
امیدوارم بعد از اون وِر شعرگونه، این یکی حالتون رو جا آورده باشه!!!
گاه انسان دلش برای یک ذره لجن، می گیرد
و چنان می خواهد لحظه ای دست از این ریق لبالب بکشد
که اگر تلخ ترین کام به دستش بدهی
در نظر، جام لذیذی به دهن می گیرد
آه، انسان کو؟
و نشانیش کجاست؟
اگر او را دیدی، این پیامم برسان
...زندگی، اندکی تلخ تر از مردن نیست!
گناه...واژه ای کهدیگه داره خیلی من رو آزار می ده!
نمی دونم چیه؟
شاید به خاطر اون اشتباه لعنتی که تست های ریاضیم شیفت شد و از 70 به 13 درصد رسید و باعث شد به جای رتبه ی 20 بشم 164 و به جای امیر کبیر یا تهران از خواجه نصیر سر در بیارم
نه به خاطر خودم...که به خاطر اینکه شرمنده ی پدر و مادری شدم که فکر می کنن تهران بهشت بوده و خواجه نصیر جهنم
احساس می کنم که اونا با خودشون فکر می کنن زحماتشون هدر رفت (زحماتی که هیچ وقت نمی تونم جبرانش کنم)
...و البته می شه گفت به خاطر همین درون به هم ریخته سعی کردم برای سال جدید خودم رو یه جایی سرگرم کنم.
این پروژه ی آشغال هم چسبیده به خِر ما و عین کنه می خوره منو
دوستان هم که از همیشه کم رنگ ترن و کسی نیست باهاش اختلاط کنیم!
کجایین پس؟