تبليغاتX
آدم اینجا تنهاست...
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است///به سراغ من بیایید...
آدمی اصولا علاوه بر حیوان ناطق بودن، یه موجود دمدمی مزاجه

رو همین اساس، خیلی نمی شه به شادی و غمش خرده گرفت

با یه اتفاق کوچیک، احساس پوچی می کنه و خیلی غمگین و افسرده می شه

...و با یه خبر کوچیک هم شادترین خلق روی زمین می شه

همینه که یکه تاز عرصه ی ادب و سخن پارسی، سعدی شیرازی فرموده:

غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد

               ساقیا باده بده، شادی آر، که این غم از اوست

(نپرسید چه ربطی داشت، خودم هم نمی دونم)

برید شاد باشید دیگه!

منم که هم از مدرسه و دانشگاه تعطیل شدم، هم عید داره میاد، همراه عید بابا-مامانم هم دارن میان خوشحالم

برید خوشحال باشید...عیده!

+ محصول روز  جمعه 1385/12/25به وقت 11:40 PM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

چرخ گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاری-چی

                                  ...مرد گاری-چی در حسرت مرگ!

+ محصول روز  سه شنبه 1385/12/15به وقت 8:14 PM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

کنکور ارشد تمام شد.

یادش بخیر

یکسال گذشت

راستی امسالیا چه کردن؟!... شنیدم امسال کنکور یه جوری بوده... گنگ و مبهم!

+ محصول روز  شنبه 1385/12/12به وقت 0:2 AM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

آقا سر کاریم

واقعا سرکاریم

جدا این دنیای عوضی داره عمرمونو هدر می ده

پیش دانشگاهی که رفتیم بهمون می گفتن این یه سالو سفت و سخت درس بخون بعدش که رفتی دانشگاه اصلا درس و مرس خبر نیس...دانشگاه جای عشق و حاله (منم که اهل عشق و حال و این جور صحبتا !!!)

اون سال بهمون زهر شد...هرچند یه سه ماهی از نتیجه اش خودمون و خانواده کیفور شدن

اومدیم دانشگاه که به خیال خودمون عشق و حالو شروع کنیم که یه دفعه خودمون رو جلوی غولی به نام «ریاضی ۱» یافتیم و گفتن حواستون جمع باشه : درس سنگینیه و اگه شل بگیرین می افتین و چون پیش نیازه یه سالی عقب می افتین

نتیجتا در گوشی به خودمون گفتیم جهنم این یه سالم که دروس پایه است می خونیم دیگه بعدش...

سال دوم شد...اومدیم امیرآباد

درسا رنگ و روی تخصصی به خودش گرفت به این معنا که مهندسی برق آروم آروم مفهوم پیدا کرد.

دیدیم استادا تکلیف مکلیف دارن زیاد می دن (خدا لعنت کنه نوابی و هر استاد کرمویی رو!)

سال بالایی ها می گفتن شانس شماس...تا پارسال خیلی از این درسا گل و بلبل بوده (نه سیگنال می دریده نه ماشین ۱ تمرین می داده نه نوابی ماهی یه Assignment می داده)

به خودمون گفتیم اینا دیدن سال اولیا تازه دارن وارد درس می شن باید ازشون زهره چشم گرفت. دیدیم ظاهرا چاره ای نیس و به ناچار باید کج دار و مریز طی کرد.

سال سوم هم که داغ بودیم و نفهمیدیم به همین منوال گذشت. (عشق و حال به تاریخ پیوست. صفا سیتی و خوش گذرونی منجمد شد...و جوونی تار عنکبوت بست!)

سال چهارم شد...هی سعی کردیم بی خیالی طی کنیم ولی نشد.

قضیه ی کنکور ارشد در پیش بود و دیگه این تو بمیری از اونا نبود.

جهنم...عین خر سه چهار ماهی از صبح ساعت هشت تا شب ساعت نه تو کتابخونه ی دانشکده بست نشستیم و دخیل بستیم که الا و بلا من باید ارشد قبول شم (واقعا هم که شدیم ... حالا قبولیش بماند)

(تو پرانتز بگم واقعا عید از همه ی این دوره ها مستثنی بود...خانواده یه دو هفته ای اومده بودن ایران و ... نقلش رو قبلا گفتم!)

خلاصه کنکور که تموم شد فهمیدیم استادا دارن مراسم «پاچه دران» رو علی الخصوص واسه ی اونایی که به بهانه ی کنکور کلاسا رو جیم زدن اجرا می کنن

آقا ما رو میگی... ما که دیگه پاچه ای برامون نمونده بود به خودمون گفتیم ما که پاچه نداریم چیزای دیگه مون رو می درن...بنابراین برای حفظ آینده و غیره سریع دست به کار شدیم و به صرافت ماست مالیزیشن و سمبل اینگ رو به نحو احسن اجرا کردیم (یادش بخیر...به احمقی قبل از کنکور به خودش می گفت این سه ماه رو درس بخون بعدش وقتت آزاده و به اون کلاس آواز و فلان فعالیت بترکون توی مدرسه و ... می رسی!!!)

تابستون شد: چه تلخ و شیرین

شیرین از این جهت که خانم والده سه ماه کامل پیشمون بودن و هفته ای سه روز هم مدرسه فعالیت تشریح جانوری و میکرو کنترلر داشتم

...و تلخ از این باب که عین سه ماه هر هفته دو سه روزش رو مجبور بودم برای پروژه ی کارشناسی کوفتی برم دانشگاه! (البته بعد ها به دردم خورد)

خلاصه سال شروع شد و با تفاصیلی که قبلا گفتم ارشدمون هم رشته ی برق دانشکده ی فنی دانشگاه تهران (گرایش قدرت - زیرگرایش تجدید ساختار) قبول شدیم.

حالا ما خیلی خوشحال هم بودیم که ارشد خیلی سبکه و زیاد کاری به کار آدم ندارن (آخه دانشجوهای فوق رو خیلی کم دانشگاه می دیدیم) دیگه گفتیم امسال سال کامرانی ما و رسیدن به آمال و آرزوها و انجام کارهاییه که در سر داشتیم. به خودمون تلقین کردیم که انواع و اقسام الواطی رو رواله!

سال شروع شد و ما یه غلطی که کردیم هم تو یه مدرسه مشاوره و تدریس رو دست گرفتیم و هم به کارمون تو حلی (البته با حجم کمتر) ادامه دادیم و هم فوق رو که به خیال خودمون بار خاصی نداشت شروع کردیم.

آقا چشمتون روز بد نبینه!... به غلط کردن و -- خوردن افتادیم.

دو دست و سه هندونه همانا و به گند کشیده شدن هیکلمون بابت افتادن هندونه ها همان!

جاتون واقعا خالی...توی ترمی که گذشت دروغ نیس اگه بگم دیوارای خونه رو فقط موقع خواب می دیدم

به این معنا که صبح علی الطلوع (حدود۶ - ۵/۶) از خونه بیرون می زدیم و شباهنگام بر می گشتیم.

دیگه تقریبا مجبور شده بودم برای انجام پروژه ها هر هفته یکی دو شبی رو تا ۱۲ دانشگاه بمونم و احیانا برای عقب نموندن جمعه ها هم اونجا پلاس شم.

مرده شور این زندگی نکبت رو ببرن!

به خودم گفتم چاره ای نیس دیگه...باید بشینم و این مدت هم عین خر کار کنم.

اشکال نداره...عوضش توی تعطیلات بین ترم جبران می کنم. من می دونم و این دو هفته.

امتحانا هم از راه رسید و با بدبختی هم مراقب امتحانای بچه ها بودم و می پاییدم اوضاعشون رو و هم مجبور بودم خودم درس بخونم و ...

تعطیلات بین ترم اومد (لابد می گین جای ما خالی ... ترکوندی دیگه ؟!)

آره بابا ... ترکوندم... ترکوندنی!!!

استادای --------- -------- -------------------------- --- ------ -------- -- --- - --------------- (وای) تازه یادشون افتاد که باید یه پروژه ی آخر ترمی یه کار گلی یه فله گی چیزی بارمون کنن

آخه------------ ------------------------------------------ ---!

یعنی چی؟!

دیگه می خوام عق بزنم.

شادیم عزا شد. از این چهار تا درس هر کدوم یه پروژه دادن این هوا

مهلت هر پروژه هم دقیقا با بقیه تنظیم شده

مثلا امروز که مهلت این پروژه است اگه تموم کردی دقیقا یه هفته تا مهلت بعدی وقت داری که این یعنی تا ۱۶ اسفند به طور مداوم باید مشغول پروژه ها باشی

آخه بی شرفا ترم از ۱۵ بهمن شروع شده

من به کی بگم دارم له می شم؟!

و الان که این شطح و طامات رو دارم براتون می نویسم فردا باید سومین پروژه رو تحویل بدم و از پس فردا تا یه هفته ی بعد پروژه ی چهارم رو تحویل بدم. دارم خفه می شم!

استادای نازنین دروس این ترم هم هنوز از گرد راه نرسیده بهمون گفتن که فلان کتاب رو تا هفته ی بعد به عنوان دست گرمی بخونین و این دو سه تا تمرین ناقابل (که هر کدوم قرنی طول می کشه انجام بدین)

...و ما همچنان در آرزوی جامه ی عمل پوشاندن به آمال و آرزوهای کهنه و گرد گرفته و خاک خورده

...و عمر همچنان می گذرد : آرام و بی صدا

...تا چه پیش آید!

نقطه (!)

+ محصول روز  یکشنبه 1385/12/06به وقت 3:35 PM  به دست استاد مستطاب علیرضا  |