تبليغاتX
آدم اینجا تنهاست...
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است///به سراغ من بیایید...

بعضی وقتا، آدمایی که بیهوده می گن و می خونن و می نویسن، یه حرف حساب هم از دستشون درمی ره و به زبون میارن. این شعر هم یکی از اون نادر حرفایی هست که گوینده اش، درست گفته و البته خیلی زیبا هم دکلمه اش کرده. البته اصلا نمی خوام راجع به اون بنده خدا نظر بدم؛ قضیه از این قرار بود که داداش ما، اونجا یه چیزی ریخت توی گوشیمون که دکلمه ی همین شعر بود. به هر حال، برای من که خیلی پرمعنی و وزین بود (هر چند بعد فهمیدم مال کیه ولی نظرم تغییر نکرد و همچنان ازش لذت می برم). چون پیامبرمون هم گفتن که :«انظر الی ما قال و لا تنظر الی مَن قال»...یعنی ببین چی گفته شده، نگاه نکن که کی اونو گفته.

تقدیم به آستان مقدس حضرت:

این مثنوی حدیث پریشانی من است           بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته‌ام            بلکه به یمن آمدنت جان گرفته‌ام

گفتی غزل بگو، غزلم شور و حال مرد           بعد از تو حس شعر فنا شد، خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم                   با رفتنت به خاک سیه می‌نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی‌دهد             بر چشم باز فرصت دیدن نمی‌دهد

وقتی نقاب، محور یک رنگ بودن است          معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق‌بازی است؟  اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است؟

این عشق نیست، فاجعه ی قرن آهن است   «من» بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده‌ام                  فهمیده‌ام که خوبِ تو را بد شنیده‌ام

حق با تو بود، از غم غربت شکسته‌ام          بگذار صادقانه بگویم که خسته‌ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق                       اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده‌اند                 روح مرا به مسند پوچی نشانده‌اند

تا این برادران ریاکار زنده‌اند                         این گرگ سیرتان جفاکار زنده‌اند

یعقوب درد می‌کشد و کور می‌شود              یوسف همیشه وصله ی ناجور می‌شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند                منصور را هر آینه بر دار می‌زنند

اینجا کسی برای کسی، کس نمی‌شود       حتی عقاب درخور کرکس نمی‌شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست        حق با تو بود، ماندنمان عاقلانه نیست

ما می‌رویم چون دلمان جای دیگر است        ما می‌رویم، هر که بماند مخیر است

ما می‌رویم گرچه ز الطاف دوستان               بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دل خوش نمی‌کنیم به عثمان و مذهبش       در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می‌رویم مقصدمان نامشخص است          هرجا رویم بی‌شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده‌ایم        اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می‌رویم ماندن با درد فاجعه ست             در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه ست

دیریست رفته‌اند امیران قافله                       ما مانده‌ایم غافل و پیران قافله

این جاده گرچه باب من و پای لنگ نیست      باید شتاب کرد، مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می‌رویم                      ما هم بدون بال به معراج می رویم!

+ محصول روز  یکشنبه 1386/06/18به وقت 3:34 PM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

خوب

دوره ی دوازدهم هم با آخرین اردوش به کار خودش پایان داد.

و صد افسوس از این؛ چه پایان بدی!!

از اون جمع کثیر فقط عده ی قلیلی اومده بودن اردو

اونم چه اردویی ؛ اردوی آخر

ما رو باش که وقتی ساعت ۵ صبح رسیدیم تهران از همون اول فکر و ذکرمون این بود که چه جوری خودمون رو به اونا ملحق کنیم بلکه به ما و هم به اونا خوش بگذره

البته خوش گذشت ولی تصور کنین آدم ۱۴ ساعت توی راه باشه و اصلا هم نخوابیده باشه و بعد از رسیدن به فاصله ی چند ساعت راه بیفته که یه مسافرت دیگه بره و کلی ذوق و شوق واینا...

 

و وقتی در نمازخونه ی محل اردو رو وا می کنه با ۱۰-۱۵ تا آدم (البته می گفتن ۲۰ تا اما انقدر بی حال بودن که خیلی کمتر شمرده می شدن) روبرو بشه و تا آخرش هم همونجا باشه!!!

کاش انقدر خداحافظی بی مزه ای نمی بود

کاش به یادموندنی تر بود!

+ محصول روز  دوشنبه 1386/06/12به وقت 3:54 PM  به دست استاد مستطاب علیرضا  |