تبليغاتX
آدم اینجا تنهاست...
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است///به سراغ من بیایید...

هیزم شکنی بعد از مدتی بیکاری در یک شرکت استخدام شد و از مزایا و حقوق بسیار خوبی برخوردار شد و در نتیجه، تصمیم گرفت با جان و دل برای شرکت کار کند.

رییس شرکت یک تبر نو به او داد و او به جنگل رفت و در روز اول توانست ۱۷ درخت را قطع کند. رییس شرکت هم او را به خاطر این پشتکار تشویق کرد و پول اضافه تری هم به او داد.

مرد تصمیم گرفت فردا با تلاش بیشتری کار کند تا جواب اعتماد رییس را بدهد؛ اما فردا تنها توانست ۱۳ درخت قطع کند. در پایان روز، او در حالی که ناراحت بود با خود گفت: فردا، به هر طریقی باید بیست درخت ببرد، اما فردا شد و با آنکه مرد با تمام وجود و توان خود کار می کرد، فقط ۸ درخت را قطع کرد.

او دیگر داشت به این نتیجه می رسید که سنش بالا رفته و قدرت جسمی او کاهش یافته است.

عصر هنگام با ناراحتی نزد رییس شرکت رفت و با شرمندگی، خلاصه ی ماجرا را شرح داد و به رییس هم گفت که او سعی می کند جواب محبت را بدهد اما نمی داند چرا هر روز، کمتر نتیجه می گیرد.

رییس شرکت در جواب او تنها یک سوال پرسید که کلید مشکلات هیزم شکن بود و از فردا او توانست روزی بیست درخت برای شرکت قطع کند.

او پرسیده بود: «تابحال چندبار تبر خود را تیز کرده ای؟!»

مرد هیزم شکن هیچگاه به تبر و کیفیت آن فکر نکرده بود و همواره به هدف خود، (قطع درختان بیشتر) فکر می کرد و تمام وقت خود را نیز صرف آن می کرد.

تمام

تابحال چندبار تبر خود را تیز کرده ایم و زمان هایی را اختصاص داده ایم تا جهت گیری و افکار و ذهنیات خود را اصلاح کنیم و شیوه ی خود را در انجام کارها بازبینی کنیم؟؟

خدا همچنان مهربان است؛ خیلی زیاد

+ محصول روز  یکشنبه 1386/09/18به وقت 11:21 AM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

یا عالم آل محمد

سلام

گرچه ممکنه یه کم دیر به نظر بیاد ولی چون برای من تازه داره شروع می شه ولادت با اسعادت امام هشتممون حضرت رضا (ع) رو خدمت شما تبریک می گم.

ایشالا فرداشب یعنی دوشنبه شب عازم مشهدالرضا هستم و جمعه صبح برمی گردم.

به همین خاطر و به همون خاطر، شعر زیر رو تقدیم شما می کنم.

(آخر این متن، می فهمین همون خاطر یعنی چی!)

چشمه های خروشان تو را می شناسند                 موج های پریشان تو را می شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی                          ریگ های بیابان تو را می شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت             زین سبب برگ و باران تو را می شناسند

هم تو گل های این باغ را می شناسی                    هم تمام شهیدان تو را می شناسند

از نشابور بر موجی از «لا»* نشستی              ای که امواج طوفان تو را می شناسند

بوی «توحید» مشروط بر بودن توست                  ای که آیات قرآن تو را می شناسند

گرچه روی از همه خلق پوشیده داری                    آی پیدای پنهان تو را می شناسند

اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد                    چون تمام غریبان تو را می شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم                    کوچه های خراسان تو را می شناسند

زنده یاد قیصر امین پور

---------------------------------------------------------

*: لا اله الا الله حِصنی، فمن دخل حصنی، اَمن من عذابی

+ محصول روز  یکشنبه 1386/09/04به وقت 3:54 PM  به دست استاد مستطاب علیرضا  |