باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد به روی تو افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من ، چرا باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی ؟
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
مگذار قند من که به یغما برد مگس طوطیّ من که در شکرستان نیامدی
شعر من از زبان تو خوش صید دل کند افسوس ای غزال غزلخوان نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه نامهربان من تو که مهمان نیامدی
خوان شکر به خون جگر دست می دهد مهمان من چرا به سر خوان نیامدی
دیوان حافظی تو و دیوانه ی تو من امّا پری به دیدن دیوان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش آید گران به دست امّا تو هم به دست من ارزان نیامدی
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی
عیش دل شکسته عزا می کنی چرا عیدم تویی که من به تو قربان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی
سید محمدحسین بهجت تبریزی- شهریار
شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...
خواستم قطعه ای از این اثر وزین بذارم... حیفم اومد که از چیزی فروگزارم.
برید و بخونید