| رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن | ترک من خراب شب گرد مبتلا کن | |
| ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها | خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن | |
| از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی | بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن | |
| ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده | بر آب دیده ما صد جای آسیا کن | |
| خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا | بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن | |
| بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد | ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن | |
| دردی است غیر مردن کآن را دوا نباشد | پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن | |
| در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم | با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن | |
| گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرّد | از برق این زمرّد هان دفع اژدها کن | |
| بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی | تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن |
مولانا!
حتی اگر مولوی زمان سرودن این شعر، بر بالین مرگ هم نبوده باشه، قطعا حالی داشته متفاوت با تمام اونچه که در اشعار دیگه اش می بینیم
الان که خوب فکر می کنم می بینم که منم که دنبال همچین شعری رفتم، حال و احوال ناجوری داشتم (دارم)