تبليغاتX
آدم اینجا تنهاست...
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است///به سراغ من بیایید...

این خاک ز سنگ های سجیل پر است            خون در دلمان به وسعت نیل پر است

با لشگر ابرهه اگر حمله کنند                         باریکه غزه از ابابیل پر است

امسال محرمی دگر شد برپا                          هنگامه امتحان شده، ای دل ما

بایست که مقتلی دگر بنویسند                     غزه است کنون آینة کرب و بلا

وقتي که تمام شد عزامي آييم                       فردا فردا فرداها مي آييم
اي جلوه‌ي کربلاي امروز زمين!                        اي غزه پس از عاشورا مي آييم!

بيهوده مگو که مرد ميدان هستيم                   وقتی که ز فرياد هراسان هستيم
در غزه برادرانمان را کشتند                            انگار نه انگار مسلمان هستيم

تا سنگر غزه خالی از غيرت ماست                 در هيئت دل سينه زنی باد هواست
گيسوی زنان غزه خون آلود است                   ياران علی را چه شده؟ مرد کجاست؟

وقتی که تمام شد عزا می آييم                     با اسلحه اشک و دعا می آييم
فعلا سرمان به کار هيئت گرم است                غزه! تو صبور باش! ما می آييم

شمريم اگر روز ستم خاموشيم                     خون است اگر آب خنک می نوشيم
آن سوی جهان کرب و بلائی برپاست              ما هم دلمان خوش است مشکی پوشيم

در ماه عزا بيا حسيني باشيم                       غزه شده کربلا حسيني باشيم
پيراهن مشکي نه!که پيراهن جنگ                 بايد پوشيد تا حسيني باشيم

افراشته ايم پرچم آقا را                                 تا پاک کنيم از ستم دنيا را
تا کی اينجا نشسته و گريه کنيم                    بايست خبر کنيم دريا ها را

+ محصول روز  شنبه 1387/10/21به وقت 10:30 AM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

یا غیاث المستغیثین

سلام

به امید خدا یه کاری رو واسه ی غزه شروع کردیم که کم کم اینجا هم یه پایگاه برای تبلیغش می شه

علی الحساب اگه کسی حرف و نظر یا اعلام کمک و قصد همکاری داره به ایمیل دم دستی زیر، بفرسته مشخصات و تخصصش رو:

modern.atrocity@gmail.com

لطفا آدم بزرگا دست به کار بشن. یه کار تخصصیه و وقت گیر

اگه انقدر برات مهمه که وقت کافی بذاری براش یاعلی

 

پ.ن: نقدا اینم لینک یه بازی ضداسراییلی

http://whats-happening.net/fa/stone

+ محصول روز  چهارشنبه 1387/10/18به وقت 11:1 PM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

آه ... غزّه!

مصيبتي فاجعه بار تر از آنچه در اين زمين خونين برپاست در کجای جهان است؟!

من چندان مدافع اعتقادات مردم غزّه نيستم كه هم سني اند و هم گويا مخالف امامان ما هستند.

اما مگر لااقل اسمشان مسلمان نيست؟

مگر نفرمود پيشواي ما: ‹هركه صبح كند و به امور مسلمين اهتمام نكند مسلمان نيست›

مگر اين همه نمي گوييم كه سكوت در برابر ظلم، خود يك ظلم بزرگ است؟

مگر سرزنش بسياري از مردم كوفه اين نيست كه در برابر ظلم به آل علي و سالار كربلا ساكت و بي تفاوت ماندند و كنج عافيت اختيار كردند.

آيا آنان مسلمان نيستند؟ ... و بالاتر از آن، آيا به عده اي انسان بي گناه در خانه ي خود ظلم نمي شود؟

ما را چه مي شود؟

ما را چه مي شود كه ظلم و ستم اينگونه اكسيروار، قلب ما را سنگ بي رحمي ساخته است؟

چه بر ما رفته است و به كدامين گناه، چنين بي تفاوت و بي اثر شده ايم؟

اي امت هاي اسلامي به پا خيزيد

نه كار شما نيست! ...  اي عرب هاي بي غيرت شما هم سرجاي خود بنشينيد و فرياد عمل به سنت رسول را در گلو خفه كنيد.

نفرين بر شما، ننگ بر دين و آيينتان كه اين گونه كشتار برادران خود(نه ديني، كه برادران قومي خود) را مي بينيد و خوني در رگي از وجودِ بي وجودتان به جوش نمي آيد. خاك بر دهانتان كه اسامه را مي پرستيد و در برابر اسراييل چون بردگان و بندگان، ساكت و خاضعيد. ... مبادا كه سروقت شما آيد

كل يوم عاشورا اين است. نه كه هر روز حسين را سر ببرند؛ كه هر روز به بي گناهي ظلم شود و ما نظاره كنيم. كه هر جا كربلايي از خون، احداث! شود و ما در كنار معركه و از بيرون گود، بگوييم ...

در پيشگاه عدل الهي و روز حساب، چه جواب بدهيم؟

كه آري، كشتند و ما نيز ديديم؟!

اي عدل كامل، علي اعلي كجايي كه فلاكت ما را ببيني؟

اماما مگر از اينكه خلخال از پاي زني يهودي (و نه مسلمان، چه برسد به شيعه بودن)، ظالمانه درآوردند، به خشم نيامدي و  مسلمان نمايان را عتاب نكردي كه اگر كسي از شرم و خجالت اين كار (كه به يك زن ظلم شده و هيچ كس بانگي برنياورده و فرياد دادخواهي آن يهودي را جواب نداده) بميرد، سزاوار و شايسته است.

تو كه به آن قوم (كه از ظلم به يك زن يهودي ككشان هم نگزيد) گفتي:‹اي مردنمايان نامرد› (يا اشباه الرجال و لا رجال) اگر امروز بودي (كه هستي)، اگر امروز گوش كر شده ي ما صدايت را مي شنيد چه مي گفتي؟

آيا به راستي نمي گفتي رحمت بر آن قوم؟... آيا ما را ننگ انسانيت نمي خواندي؟ ... آيا نام شيعه را بر ما حرام نمي كردي؟

... اين حداقل كاري بود كه احساس كردم از دستم برمياد.

از صب كه بلند شدم تو اين فكر بودم كه من بايد چيكار كنم، حسين ميرزايي زنگ زد كه مياي بريم تجمع جلوي سازمان ملل؟نتونستم. بايد پيش استادم مي رفتم. توي راه كه مي رفتم دانشگاه، راديو قرآن راجع به محرم برنامه داشت و قاري دو سه بار ‹يا ايتها النفس المطمئنه› رو خوند و من همچنان در اين فكر بودم كه چه بايد كرد. به دانشگاه كه رسيدم به خودم گفتم امروز توي نمازخونه وسط جمع بلند مي شم چندكلوم حرف مي زنم بلكه دانشجوا يه حركتي بكنن و لااقل تو محوطه ي فني يه راهپيمايي نخودي راه بندازيم. ظهر كه شد و رفتم، ديدم نه بابا (هركي به فكر خويشه) انقدي كه حتي امام جماعت يه كلمه هم راجع به اين فاجعه حرف نزد. ديگه گفتم تهش همينه ديگه. صدامونو اينجا بلند كنيم.

فردا هم كه عزاي عمومي اعلام شده

بايد بگيم تسليت! (؟) ... براي چي حالا؟!

+ محصول روز  یکشنبه 1387/10/08به وقت 2:55 PM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

ترک دنیا به مردم آموزند                   خویشتن سیم و غله اندوزند (سعدی)

خوب؛ برای تلخ کامی هنوز خیلی زوده... تازه می خوام حرفای اصلی ام رو بزنم. اینم ادامه اش...

شیخ اصلاحات (رییس مجلس اپوزیسیون) اومد و به طبع با ملاحظات مردم داری انتخاباتی با هرکی که چشمش بهش می افتاد سلام علیکی می کرد و به میز عرفا! (افراد معروف) که رسید با تک تک اونا شروع کرد به دست دادن که یهو نیگاش به جلوتر افتاد و دید که دونفر بعد، خاتمیه. کوتوله ی سیاسی، با حرکتی بچه گانه، ناگهان همونجا که یه صندلی خالی بود نشست که این کارش، همه ی حضار رو متوجه او کرد.

جنگ قدرته دیگه، چه می شه کرد! ...

آدمی پیر چو شد، حرص جوان می گردد                   خواب در وقت سحرگاه گران می گردد

آیات عظام، صدوقی (فرزند شهید محراب) و موسوی بجنوردی هم اومده بودن.

بیطرف هم بود. عارف هم اومد و تنها کسی بود که خیلی سریع و بی سر و صدا و بدون جلب توجه رفت و سر جاش نشست. (ظاهرا اعلام کاندیداتوری هم کرده و گفته جدیه مگه اینکه خاتمی بیاد)

اینم از اون معدود آدماییه که من دوستش دارم و با شناختی که ازش دارم و رفاقتی که با وحید (پسرش) دارم می دونم که سلامت نفسی عجیب داره و خیلی هم معتدل هست.

اگه قرار بشه انتخابات بعدی برای دک کردن این بزرگمرد کوچک (رییس فعلی) به یکی از چپی ها رای بدم قطعا به این مرد رای می دم.

نکته ی جالب در ورود سران این بود که تنها کسی که وقتی اومد «همه» و دقیقا همه ی بزرگان، به احترامش از جا بلند شدند، سیدکمال خرازی (وزیر خارجه سابق و برادر شهید خرازی) بود که حکایت از ارج و منزلت و شخصیت وزینش داشت. داداشش هم اومده بود.

بابام می گه هرچند خرازی وزیر خوبی نبود، اما انسان بسیار متواضع و متینی هست.

با اومدن کرباسچی، یه جورایی جمع شهرداری سابق کامل شد. چقدر چهره اش شکسته و خسته به نظر می اومد. پیرِ مردو تو زندان در آورده بودن؛ هرچند که کامش (اختلاس های کلان) نصیب دیگران شده بود.

راستی، این بنده خدا که فکر می کرد و هنوز هم توی همون توهمه که خیلی محبوبه، مهرعلیزاده هم اومد. مث که این یکی هم می خواد دوباره بیاد. قدمش روی چشم؛ اگه کسی به حسابش بیاره.

دیگه تقریبا میز V.I.P پر شده بود. از شانس تخیلی ما، میز بغلی ما خالی بود. نتیجتا بزرگان (شاید هم کوتوله های) دیگه ای که میومدن اونجا می نشستن.

از جمله، شریعتمداری (وزیر بازرگانی سابق) اومد. موسوی لاری هم اومد. وزیر رفاه سابق هم اومد.

خلاصه، اینم بگم که ما کلا کار دیگه ای جز رصد اینا نداشتیم. چون مجلس، هیچ برنامه ی دیگه ای نداشت و همه با هم صحبت می کردن. خلاصه به میتینگ سیاسی بیشتر شبیه بود تا عروسی. شاید هم همایش «انتخابات 8۸، اصلاحات و راهکارها»!!! بود.

درد سرتون ندم. همین جور نشسته بودیم که دیدیم که تعداد زیادی نزدیک بیست سی نفر، وسط سالن، ایستاده، دور چیزی جمع شدن. کاشف به عمل اومد که یکی بیهوش شده و افتاده وسط سالن. اینم شگون عروسیه دیگه؛ سالی که نکوست از بهارش بعله!

اما نکته ی جالب این بود که این آقایون اکثرا متمدن نما و مدعی حقوق بشر و تشر، از جمله محمدرضا-خ اومده بودن و فقط وایساده بودن و هیچ کی هیچ کاری نمی کرد. این وضعیت یه چارپنج دیقه ای ادامه داشت. به حدی که دیگه اونایی که وایساده بودن بعضیا داشتن واسه هم خاطره تعریف می کردن و می خندیدن و هیچ کی، محل سگم به محتضر نمی ذاشت. تا بالاخره، یکی از یه گوشه ای بلند شد و یه قرصی چیزی به طرف داد که حالش جا اومد. اینم از نشونه های آخرالزمانه لابد! (تحقق شعار بنی آدم...)

جوانمردیّ و لطف است آدمیّت           همین نقش هیولایی مپندار

چو انسان را نباشد فضل و احسان      چه فرق از آدمی تا نقش دیوار

یه چیزی که نمی تونم نگم، اینه که شهردار اسبق (با نام م- م) توی این مجلس، اصلا حالت عادی نداشت و به شدت غیر طبیعی می زد. چشماش دو دو می زد و بعضی وقتا توی راه رفتن تعادل نداشت (به معنای دقیق کلمه، تلوتلو می خورد.) بچه ی غرضی (وزیر هاشمی) که از دوستان بود و باهم نشسته بودیم، قسم می خورد که این آدم مشروب می خوره. والصحه الی الراوی

ولی چیزی که من دیدم بود این بود که وقتی داشت از بغل میز ما رد می شد به حالت عجیبی (طوری که با یه نی نی بازی می کنی) به من که نمی شناخت دست تکون داد و رد شد. این آدم تنها مسئول سابق مملکتی بود که علنا کراوات زده بود.

یه کیف دستی متوسط هم آورده بود که توش ابزارآلات دود بود. حداقل دوتا پیپ-ی که از توش دراومد رو، ما دیدیم. یکیش رو خودش پیوسته می کشید و یکی هم داده بود به میز بغلی ما که دور می گشت و یاللعجب فهمیدیم که خیلی از ارکان سابق، اهل حالند. انقدر که شریعتمداری و ملک زاده و مشاور حقوقی رییس سابق و حتی ابطحی هم بـــــــــــــــــله

راستی یادم از ابطحی نبود. داماد که اومد و با یه هیبت اینگیلیسی وارد شد (کت و شلوار سورمه ای تیره، پیرهن سفید، کراوات چارخونه قرمز) شروع کرد به دست دادن با آدمای سالن. یه گوشه ای از سالن که رفته بود و مشغول مصافحه بود، ابطحی از طرف دیگه ی سالن وارد شد. یه جماعتی که نفهمیدم چیکاره بودن به محض دیدنش، کف و سوت زدن که این کار، با واکنش حضار روبرو  شد. (پوزخندی روی صورت همه نقش بست) شب شادیه دیگه... ادخال سرور کردن.

شعاع هیکل این سید، استوانه ی لباس روحانیتو به زانو درآورده بود.

داماد رفت و باز هم مجلس به حالت عادی برگشت. مگس پرانی ما و مذاکرات علما

بعد یه ربعی هم، پرده های کناریو کشیدن و عروس واقعی مهمانان (غذا) رونمایی شد. به دقیقه نکشید که همه ی سالن در برابر میزهای این عروس زیبا سر تعظیم خم کرده بودن.

این شکم بی هنر پیچ پیچ                 صبر ندارد که بسازد به هیچ

چه عروسی!... کباب و جوجه کباب پیش بقیه ی غذاها لنگ می انداختن و یه گوشه ای خاک می خوردن و هیچ کس بهشون توجه چندانی نمی کرد.

میگو، گوشت بوقلمون، زبون گوسفند، استیک، کباب، جوجه، خوراک مرغ و قارچ، فسنجون، چلوگوشت، انواع و اقسام سالاد و بستنی و کباب غاز! (راس می گما)

انقدر دیگه فراوانی نعمت بود که بجای جوجه که توی مهمونیای باکلاس دور می گردونن، خدمتکارا میگو می آوردن و تعارف می کردن.

البته خیلیا که دل از میز غذاها نمی کندن و به جای اینکه سر جای خودشون بشینن همونجا ایستاده، روی میز خیمه می زدن و می خوردن و دوباره و دوباره ظرفشونو پر می کردن

از نگاه های خدمتکارا می شد این بیت سعدی رو خوند:

ای سیر! تو را نان جوین خوش ننماید    معشوق من است آنکه به نزدیک تو زشت است

حوران بهشتی را، دوزخ بُوَد اعراف                   از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است

اینم بگم که مهمانان مخصوص، برای صرف شام به اتاقک دیگری رفتند.

مهمونی تموم شد و موقع خدافظی، یه ذره از پول غذا رو دوستان به داماد تقدیم کردن. (یکی دو چارک از سکه)

... و من رفتم تا ضایع نشده، سریعتر از بقیه ماشینو بردارم و در برم و آبروی عروسیو نبرم.

بله دوستان، این بود حکایت شبی از شب های زندگی من که گذشت. هدف از بیان این مطالب، کمی روشنگری بود و بازگویی حقایقی تلخ. البته درسته که گفته اند «خطا بر بزرگان گرفتن خطاست»، اما همچنین گفته اند:

تو نیکو روش باش تا بدسگال              به نقص تو گفتن، نیابد مجال

و آنکه را حساب پاک است، از محاسبه چه باک

ما باید قیاس کار خود بگیریم و سعی کنیم مثل لقمان از دیگران بیاموزیم و درست زندگی کنیم.

پند گیر از مصائب دگران          تا نگیرند دیگران به تو پند

هدف نه تهمت و غیبت، بلکه عبرت بود.

+ محصول روز  پنجشنبه 1387/10/05به وقت 11:15 PM  به دست استاد مستطاب علیرضا  | 

بسمه تعالی

سلام

دیشب، جشن عروسی یکی از دوستان ما بود که شیش ساله از دوران لیسانس تاحالا با هم رفیقیم. برادرزاده ی رییس جمهور سابق (حماسه ساز خرداد 76)

توی این دو سه ساعتی که به این مراسم رفته بودیم اتفاقاتی افتاد و نکاتی دیده شد که گفتم شاید بیانش برای دوستان، خالی از لطف نباشه.

عصری، لباسام (کت شلوار قشنگه ام) رو پوشیدم و راه افتادم سمت دانشگا که یه کاری رو انجام بدم و از اونجا هم برم سمت هتل هما (شرایتون سابق).

این پراید لکنته ی ما هم که امروز حسابی منو به یاد داستان ملانصرالدین و رفتن به مهمانی و اخراج از اونجا و با لباس رنگین برگشتنش انداخته بود و پیش خودم طنزی رو تصور می کردم که این ماشینو داخل راه ندن!!!

به هر حال رفتیم!... و اما پارکینگ هتل؛ انگار  انواع و اقسام کمپانی های خارجی، اونجا نمایشگاه زده بودن... ما هم با افتخار رفتیم  تو... با خودروی کاملا ایرانی!!!

گفته بودن هفت ولی خوب ما هشت رفتیم اما بازم سوت و کور بود. به ورودی سالن که رسیدم پدر داماد (سیدعلی-خ، پدر سیدحسین-خ) دم در ایستاده بود. خوب، مهمانی بزرگان بود و من انتظار نداشتم خیلی به ما توجهی بکنن. نزدیک شدم و به آرومی سلامی بلغور کردم. تا منو دید دستاشو باز کرد و منو در آغوش گرفت و بوسه های آبداری و تعارفات با نون اضافه که صفا آوردین و مجلس ما رو منوّر فرمودین و از این حرفا.

البته هر دومون لبخند محوی روی صورتمون نقش بسته بود و هر دو، ته دلمون حسابی داشتیم می خندیدیم. توضیح اینکه ما یه بار (همون زمان دولت مستعجل) خونه ی حسین اینا رفته بودیم و من از گرما فقط یه زیرپوش به تن داشتم که ناگهان پدر حسین سرزده وارد شد و این آشنایی اولیه همیشه خاطره ای توی ذهن ما و دوستان شده بود.البته یه دفعه دیگه هم همدیگه رو توی یه وضعیت غیرعادی دیدیم. بعد از مدتها که حسین رو ندیده بودم، یه روز  توی نماز جمعه چند ردیف جلوتر دیدم که بلند شد و نشست. منم برای غافلگیری رفتم و از پشت چشماشو بستم تا منو بشناسه و البته توی همین حال، با ایما و اشاره با پدرش سلام وعلیک کردم. خلاصه در بدو ورود، یه سری خاطرات زنده شد.

نفر بعد پدر عروس بود که با هیبتی درویش مسلک و زلف و محاسنی بلند ایستاده بود. نفر بعدی هم که دست دادم باهاش، داداش رییس سابق، یعنی نماینده ی سابق تهران بود. بگذریم...

رفتیم و نشستیم و بعد از مدتی کم کم سالن داشت شلوغ می شد. تقریبا هرچی چپی سرشناس بود، توی سالن دیده می شد. از قضا ما هم جایی بودیم که میز بغلی ما، V.I.P بود و می شد به راحتی و با دقت حرکات و رفتار بزرگان رو رصد کرد.

چهره ها آروم آروم می اومدن. تا اینکه عموی معروف داماد (رییس سابق) رسید و رفتارش من رو به این نتیجه رسوند که حتما برای دور بعد کاندید خواهد شد. تقریبا نه، دقیقا با تمام افراد حاضر در سالن دست داد و خوش و بش کرد و به تمام میزها که اکثرشون رو هم نمی شناخت رفت و سرزد. حتی دوتا میز که گوشه ای از سالن بود، وقتی بهش گفتن نرفتی رفت و باهاشون سلام علیک کرد.

به میز ما هم که بار اول  رسید پیچید سمت یه میز دیگه و چند دیقه بعد اومد سمت میز ما. من وقتی دست می دادم، به شوخی گفتم:«آقای خاتمی، من به دوستان گفتم شما می خواین برین به باقی میزا سر بزنین و بعد بیاین اینجا بشینین. به خاطر همین دور زدین.» گفت همین طوره.

بنده خدا با یه حالتی به من نگاه کرد که توی ذهنش این شک رو خوندم که منو به یاد آورده ولی چیزی نگفتم. (سال 83 یه بار توی اجلاس تقریب مذاهب اسلامی به عنوان نماینده ی انجمن نخبگان، چند دیقه ای باهاش حرف زده بودم.)

و خلاصه رفت و در کنار دیگر بزرگان که حالا خیلیا اونو آقای خودشون می دونستن رفت و نشست. همه می اومدن؛ باهم، بی هم

تنها چهره ی کاملا فرهنگی که اومد دکتررضاداوری اردکانی بود که خوب از پسوند نامش پیداست که چرا اومده بود.

کرباسچی اومد.جهانگیری هم اومد. ستاری فر هم بی صدا اومد.حتی شمخانی هم اومد.تقریبا جمع وزرا کامل بود. تا اینکه کروبی اومد.

خوب این از بخش اول؛ بقیه اش رو اگه هنوز زنده بودیم و دچار قتل های زنجیره ای نشدیم، توی پست بعدی می ذارم.

+ محصول روز  سه شنبه 1387/10/03به وقت 11:47 PM  به دست استاد مستطاب علیرضا  |