شیفتگان خدمت؛ ... نه تشنگان قدرت
سال هاست (بهتره بگم سالها بود) که این تفکر و این شعار در ذهن من خشکیده (بود).
و فکر می کردم این مربوط به همونایی بود که دیگه امثالشون رو تقریبا نداریم؛ یعنی همون بهشتی ها، چمران ها و مطهری ها
و هرچه به اطرافم نگاه می کردم همه سیاسیون رو گرگ های درنده ای می دیدم که گاهی در پوست گوسفند و گاهی در پوستین سگ گله، مشغول چپاول گله هستند.
آره؛ دیگه شیفتگی خدمت (به خصوص بعد از روی کار اومدن این دولت و مبدل شدن همه ی امیدهای نو به یأس های عمیق) برام یه جُک بود.
اما اتفاقی افتاد که متحیرم کرد. ... و برای چندمین بار من رو متوجه اشتباه در قضاوتم کرد.
همونطور که توی چند پست قبل گفتم توی عروسی برادرزاده ی رییس سابق وقتی رییس سابق اومد و باهاش دست می دادیم، حس کردم که عزمش رو جزم کرده برای انتخابات
و با اعلام رسمی اش، این تفکر بیشتر توی ذهنم اومد که این کار هم بوی قدرت طلبی می ده و نه اقدام برای نجات ملت از غرقاب ذلت
اما ... اما ... خاتمی کاری کرد که دوست و دشمن انگشت به دهن موندن
بابا، سیّد؛ مرامتو عشقه
خاتمی در شرایطی کنار رفت که مصمم وارد شده بود. خاتمی در شرایطی رفت که میرحسین بعد از اون اومده بود. در شرایطی رفت که بعد از سفر به فارس و بوشهر و... همه ی اطرافیانش بیش از هر زمان دیگه ای احتمال می دادن که پیروز بشه. رفت وقتی قریب به دوماه، بدترین تهمت ها و غیراخلاقی ترین تخریب ها رو به جان خرید.
و این تفکر بیشتر در ذهنم جا می گیره که اصلا خاتمی نیومده بود که بمونه... اومده بود تا جاده ی میرحسین رو صاف کنه... اومده بود تا آماج حملات و سیل انتقادات ناجوانمردانه ی راستان ناراست و عدالت خواهان ظالم بشه که میرحسین بی سروصدا تر بیاد.
البته دوستان نزدیک می دونن که من چندان دل خوشی هم از ریاست جمهوری خاتمی ندارم و اگه میومد هم قطعا بهش رای نمی دادم (مگه اینکه تنها کسی باشه که جلوی ا.ن. مونده) و اعتقاد دارم همون کاری که ا.ن. با شعار عدالت کرد، خاتمی هم مشابهش رو با آزادی انجام داد و ولنگاری و حمله به اعتقادات و آرمان های اسلام و انقلاب رو، به اسم آزادی توجیه کرد؛ اما باید تفکیک قایل شد بین عملکرد و شخصیت این فرد و همین طور بین خودش و اطرافیانش
همین دوروبریا که تشنگان قدرت رو در عصر حاضر به خوبی معنا کردن... کسایی که وقتی احساس کردن خاتمی خیلی بهشون میدون نداده طرح عبور از خاتمی رو مطرح کردن. کسایی که وقتی زخم خورده ی هاشمی بودن بدترین اهانت ها و تخریب ها رو کردن (که بعضیاش هم بیراه نبود) و موقعی که جلوی ا.ن. قرار گرفت زیر پرچمش رفتن... و حالا هم که خاتمی کنار رفته داد مظلومیت این بزرگمرد رو سر می دن (چون از نون و نوایی که در کنار خاتمی بهشون می رسید، مثل اون روباهی که پسمونده ی غذای شیر رو می خورد محروم می شن) و از میرحسین انتقاد می کنن، شاید چون می دونن که میرحسین اهل تعارف و نون قرض دادن و سهم دادن نیس
و اکنون باید گفت: آفرین بر خاتمی و سلام بر موسوی
هرچند هنوزم چشمم از تغییر اوضاع آب نمی خوره و بعید می دونم این کوتوله ی سیاسی فرمون مملکتو ول کنه؛... اما در نومیدی بسی امید است.
یادم میاد زمانی که به اشتباه اونو منجی کشور می دونستیم و فکر می کردیم با اومدنش دیگه رانت و ... از بین می ره؛ و چه اشتباه فکر می کردیم. بشکنه این دست که بعد انتخابش دانشگاهو شیرینی داد. غرض اینکه اون زمانا هم ما فکر نمی کردیم کسی بتونه جلوی هاشمی وایسه ولی شد.
خدا رو چه دیدی؟ این دفه هم کسی فکر نمی کنه ا.ن. با وام های بلاعوض پنج میلیونی که به دهاتیا داده و وام های زودبازده بدون برگشتی که به کارخونه های مختلف داده، رای نیاره، اما شاید همونجوری که اومد هم بره
از قدیم گفتن بادآورده رو باد می بره (حالا ممکنه ازقضا بادش هم بدبو باشه)
توصیه می کنم چندتا چیزو حتما بخونین:
بیانیه ی انصراف خاتمی- مطالب جلسه ی یاسر (آخرین جلسه ی خاتمی با اصلاح طلبان که در اون شرایط جبهه ی اصلاحات تشریح شده، نتایج سفرها بیان شده و لزوم وحدت همه اعم از اصولگرا و اصلاح طلب) و همین طور اولین میتینگ انتخاباتی میرحسین که توی یه مسجد توی نازی آباد حرفای اولش رو زده.
دست آخر اینکه هرچند ممکنه آدم دیگه ای بیاد که بهش فکر کنم یا مسائلی روشن بشه که تصمیم سخت بشه اما فعلا یه چندتا دلیل برای رای به میرحسین دارم:
- میرحسین آخرین بازمانده ی خط اصیل اسلام و انقلاب هست. شخصیتی وارسته، که هرچند زندگی ساده ای داره، اما هیچوقت ریاکارانه اونو نمایش نداده. انسانی متخلق به اخلاق علی(ع) که توی این بیست سال و مخصوصا توسط سردار دارندگی و برازندگی (هاشمی) انتقادهای زیادی به عملکردش شد و دم بر نیاورد و هیچوقت تخریب ها رو حتی رد نکرد. کسیه که مث بعضیا مفاهیم بلند انسانی رو برای رسیدن به هدف به لجن نمی کشه تا دروغ و فریب و لفاظی، در کشور نهادینه بشه.
- میرحسین کسیه که چپ و راست نمی شناسه و همه رو قبول داره و همه هم اونو. به این معنا که توی کارش نگاه جناحی نداره و از هرکسی که احساس مفید بودن بکنه استفاده می کنه، چون به پیشرفت کشور می اندیشه نه به دعواهای سیاسی و صف بندی ها. کسی که با شعار «توحید کلمه و کلمه ی توحید» پا به میدون گذاشته و نیاز اساسی زمان ما رو وحدت می دونه و می خواد کدورت ها رو از بین ببره.
- همون طور که گفتم چپ و راست قبولش دارن. این یعنی بین کاندیداها می شه با صراحت گفت میرحسین بیشترین اقبال و مقبولیت رو داره و می تونه مورد اجماع همه ی تحول خواهان از وضع فعلی (حتی از اصولگراها که به دنبال تغییر هستن) باشه. یعنی شاید مصداق اون بحث جبهه ی نجات ملی که خاتمی و ناطق و هاشمی می کردن او باشه.
- و دست آخر این که، میرحسین کسیه که بیش از همه ظرفیت اصلاح شرایط و بهبود اوضاع رو داره. کاری که ا.ن. کرده کشور رو به شرایطی شبیه یه کشور جنگ زده برده، و فراموش نکنیم که این میرحسین بود که در کنار رهبری (رییس جمهور وقت) کشور رو از اون بحران بزرگ، بدون فشار زیاد به مردم به در آورد. اون هم با نفت زیر ده دلار و با شرایط تحریمی به مراتب بدتر از الان.
به امید اینکه سال آینده، خیروصلاح ملت و مملکت در انتخابات رقم بخوره...هرچه که باشه
خلاصه با حرف سر استادو گرم کردیم و از سه تا جای خالی برای اسم داور داخلی پیشنهادی، دوتا رو پر کرد. (که به درخواست من، صنایع پسند جزءشون نبود)
از داورای خارجی هم یه تربیت مدرسی و یه امیرکبیری...
خوب، رفتیم اتاق دکتر نادر، رییس تحصیلات تکمیلی. قلم برداشت که داور تصویب کنه. لامصب با روانشناسی خاصی سریع در قلمو برداشت و نوشت: جناب آقای
و در همین حین که می نوشت منتظر عکس العمل من بود که اگه قضیه ی خاصی هست بندو آب بدم و بگم لطفا فلانی رو بنویسین. ما هم که خودمون تو لوله بخاری دنیا اومدیم اصلا به روی خودمون نیاوردیم و همینجوری فقط بدون تغییر در صورت، نیگاش می کردیم.
دید این ترفندش جواب نداد. دیگه ناچار پرسید دکتر ایکس کدوم دانشگاه هستن؟ منم گفتم فلان دانشگاه و اون هم نوشت.
بعد اومد داور داخلی رو تعیین کنه چشمش خورد دید استاد (ببخشید) ابله ما به جای سه تا دو تا اسم نوشته. گفت چرا دوتا؟ گفتم نمی دونم. آقای دکتر خودشون اینطور نوشتن. گفت رسمش اینه که سه تا می نویسن ما دو تا رو به عنوان داور و نماینده انتخاب می کنیم.
ای خدا... این بدبختیا کی تمومی داره... آقا نه گذاشت و نه برداشت. نوشت داور داخلی: جناب آقای دکتر صنایع پسند !!!
اَااااااااااااااااااااااا !!! ؟!؟!؟!؟!؟ دهنم وا مونده بود. با تعجب و جاخوردگی پرسیدم استاد اسم ایشون که نوشته نشده بود؟ گفت باشه. دکتر دوتا اسم نوشته بودن که برای سومیش خودمون انتخاب کنیم.
کف اتاق استاد داشت دهن باز می کرد برای فروبردن من!
ای روزگار... دنیا چقدر کوچیکه!
حالا جالب اینجاست که وقتی رفتم تحصیلات تکمیلی، یه فرم اعلام وصول پایان نامه دادن و گفتن همین امروز هم (چارشنبه 24/11/87) باید امضاش کنن که بتونم در آخرین روز، دریافت کنم مجوز جلسه دفاع رو
و من به دو دلیل نمی تونستم:
دلیل اول که محکمه پسند هم بود این بود که چارشنبه بود و از 5 تا استاد 6 تاشون دانشگاه نبودن
دلیل دوم که نباید تابلو می شد این بود که هنوز پایان نامه، آغاز نامه بود!
با دلیل اول سینه سپر کردم و راه افتادم به سمت ساختمون معدن (محل دریافت مجوز دفاع) و گفتم می تونم شنبه بیارم؟... یه خورده من و من کرد و گفت باشه ولی شنبه بیاریا.
رفتم رد کار و مشغول شدم به صافکاری، نقاشی پایان نامه ی شکسته بسته.
این پروسه تا فردا عصرش طول کشید و دیگه یه کم ریزه کاری مونده بود.
صبح جمعه با دوستان رفتیم استخر و بعدش من و حسین و رضا دوباره رفتیم مقر (خونه ی رضا) و دست به کار شدیم.
راستی از تعویض لباس یادم رفت بگم که دوتا بیجامه ی اصل آقا رضا آوردن که البته یکیش هم از سر ما دوتا زیاد بود (دیگه خودتون حساب ابعادش رو بکنید)
الا ای حال، تا غروب کار به پایان رسید. حالا یه فصل بود که باید عکساش رنگی چاپ می شد. اون هم به تعداد شیش نسخه
چه کنیم، چه نکنیم، تصمیم بر این شد با پرینتر رضا اینا بگیریم. اما...
هرچی سنگه، مال پای لنگه
و قدما از قدیم گفتن:
بدبختی که باز آید ..وز وقت نماز آید
با اینکه رضا اینا دوتا پرینتر رنگی دارن و خوب خونه ی آقای مهندس هم همیشه نقشه و هزار چیز دیگه پرینت می شه، هر دوی اونا جوهرشون تموم شده بود. یه نیم ساعتی به سعی و خطا با این پرینترا و جوهراشون گذشت.
نشد!... رضا از پا ننشست. گفت بریم جوهر بخریم (یا همینو شارژ کنیم)... ایول
گفت ممکنه الان فقط یه مغازه تو فاطمی وا باشه. گفتم باشه می ریم. راه که افتادیم رضا یادش افتاد یه جایی هم نزدیک تجریش هست. از کوچه پس کوچه (جمعه شبه و ترافیک ولیعصر) انداختیم و رفتیم. یارو گفت جوهر بسته بندی تموم کرده ولی می تونه خودش برامون شارژش کنه. چاره ای نبود. بیست دیقه ای هم این طول کشید. با هزار امید و آرزو برگشتیم خونه ی رضا و کارتریجو جا زدیم و برگه ی اول رو پرینت گرفتیم. اما باید می بودید و قیافه ی آویزون و مبهوت ما رو می دیدید. هر کاری کردیم نشد که نشد. این هم نیم ساعت دیگه.
من دیگه تصمیم گرفته بودم فردا ببرم و همون کنار دانشگاه هم پرینت رنگی بگیرم و نهایت یه کم وقتم می رفت برای لاچینی اونا. اما بازم مرام رضا. دست بردار نبود. از اون اصرار و از ما انکار که نمی خواد بابا. بالاخره حسین رو برداشت و با هم رفتن واسه خرید کارتریج. بعد مدتی اومدن و یکی یکی برگه ها پرینت گرفته شد و فصل آخر خونه ی رضا اینا استاد شد.خدا رو شکر کردیم و ساعت 12 شب برگشتیم خونه؛ تا فردا
صبح زود رفتم دانشگاه که اولین نفر باشم که کار پرینتم رو می دم و همین طور هم شد و خلاصه 9.5 از چاپخونه در اومدیم. با شیش نسخه!
یکی یکی رفتیم خدمت اساتید و اول از همه هم دست بوسی دکتر صنایع پسند!
اونم تا منو دید شروع کرد بهانه آوردن که سرم شلوغه و وقت نمی کنم کار شما رو بخونم و اگه می شه بگین منو عوض کنن و از این حرفا (ما که تو دلمون از این حرفا خوشحال می شدیم، اما با وضعی که دکتر نادر پیش آورده بود فقط اگه خود صنایع عذر می آورد قبول می کرد) خلاصه دادیم و رفتیم. بعدی هم دکتر منصف، گیر گروه قدرت بود که به عنوان نماینده گروه انتخاب شده بود. این دوتا رو دادم و منتظر استاد راهنمای دومم بودم که دیدم به به!
بببه به!
چه گندی خورده به پایان نامه
توی تکثیر، فایل ورد 2007 رو با 2003 وا کرده بودن و تنظیماتش ترکیده بود. تقریبا در سراسر کار، روابط ریاضی و این چیزا به جای چپ، راست چین شده بود و یه سری از رفرنسا رو هم من نمی دونم از کجا آورده بود خودش زده بود: Error! Reference not found
اما دیگه کار از کار گذشته بود و نسخه ها هم توزیع و تکثیر شده بود. با خیل غلط های تایپی، املایی و تکثیری
آخر گورکن موند ته گور
ما که یه عمر از املای بچه ها غلط می گرفتیم و نمره کم می کردیم، خودمون بدترین غلطا رو اونم نه تو یه نوشته ی معمولی، توی پایان نامه مون کلکسیونیش رو داشتیم.
حالا هماهنگ کردن وقت استادا عذاب بود. آموزش عوضی ما هم تازه دبه در آورده بود که اگه دفاع بیفته بعد بهمن 0.25 دیگه هم به عنوان تاخیر کم می شه و این در حالی بود که قبلا هر وقت من می رفتم می گفتن تا ده اسفند می شه برای این ترم دفاع کرد. همین معضل جدیدی به وجود آورده بود، چون تمام استادا می گفتن این هفته (که می شد آخر بهمن) وقتشون پره و گفته بودن بنداز هفته ی بعد
دردسرتون ندم. از اول هفته شروع کردم وقتای استادا رو چک کردن. دریغ از یه وقت خالی قبل از سی بهمن که یکی از اینا باهاش مشکل نداشته باشه. نهایتا تصمیم گرفتم وقتایی که کمترین مشکل رو دارن یکی یکی به استادا زنگ بزنم و ببینم می تونن اون ساعت رو بیان یا نه. حدود دو ساعتی با تک تک شون مشغول صحبت بودم. به یکی می زدم می گفتم استاد فلان ساعت بهمان روزو می تونین تشریف بیارین؟... نه! تهران نیستم، کلاس دارم. توی سمینارم.
کوفت! پس من چه غلطی کنم؟ ... زنگ بزنین استاد بیساری ببینین ایشون نمی تونن فلان وقتشونو خالی کنن.
استاد بیساری... سلام استاد...خوبین؟... استاد بهمان ساعت فلان روزو می تونین تشریف بیارین؟... نه من که عرض کردم جلسه دارم، با خانواده دارم می رم مسافرت
به هر حال همونجور که گفتم، دقیقه 5+90 بالاخره ضربه ی پنالتی نصیب ما شد. یعنی آخرین وقت ممکن رو تونستم با استادا هماهنگ کنم: 4شنبه، 30 بهمن، ساعت 3-5 عصر
حکایت گواهینامه مون شد که آخرین گواهینامه ی ده ساله ی مملکته و بعد ما، دیگه گواهینامه ها رو یه ساله زدن.
فرداش هم دعوتنامه ها رو بهشون دادم و سه شنبه صبح هم رفتم برای یه ارائه ی اولیه برای دکتر صنایع پسند (با اینکه هیچکدوم از داورا از کارم اصلا و ابدا سر در نمیاوردن باز این یکی یه ذره وجدان داشت و اینو به زبون آورد و ازم خواست یه روز قبل دفاع برم پیشش کارمو توضیح بدم. ما هم رفتیم و آخرشم زبان به شکوِه گشودیم و عقده ی دل باز کردیم و گفتیم از مظالمی که استاد سابق بر این بر ما روا داشته بود. خوب دلش کمی به رحم اومد.
باشین تا قسمت بعد، جلسه ی دفاع رو تصویر کنم.
و باز هم دقیقه ی 5+90 ضربه ی پنالتی تکراری
من نمی دونم این چه سنتیه که هیچ وقت نباید و نمی تونم کارها رو سر فرصت انجام بدم
خیلی هم نمی شه گفت بده یا خوب!
از یه طرف خیلی کم سر کارای مختلف وقت می ذاری اما از طرف دیگه، آخرش باید به خودت فشار زیادی بیاری و گاهی وقتا هم تاوانش، کیفیت نه چندان مطلوب کاره
آره دیگه... همینجوریا هم ما رفتیم پایان نامه ی ارشد رو دادیم و دفاع جانانه ای کردیم.
داستان از این قرار بود که من باید تا آخر بهمن ماه، کار رو تموم می کردم (هرچند که خودم نمی دونستم و استاد از همه جا بی خبر من هم برای روال کاری گفته بود که اگه پایان نامه ات رو تا آخر بهمن بدی دست من خوبه)...
توی همین حال و هوا بودم که شنبه 19/11/87 وقتی رفتم تحصیلات تکمیلی، دیدم می گن اگه می خوای توی همین ترم دفاع کنی حداکثر باید تا آخر همین هفته (چهارشنبه 24/11/87) مجوز دفاع از آموزش کل بگیری
ای خدا... به کی بگم که استاد محترم من، کلا سوت می زنه و ذره ای از این زمان بندیا خبری نداشته که به دانشجوش بگه و حالا هم من که شانسی رفتم با یه شوک اساسی مواجه می شم.
این در حالی بود که من هنوز به صورت جدی اقدام به نگارش پایان نامه نکرده بودم! و حالا در عرض پنج روز باید این کار تموم می شد.
فکر می کنین چیکار کردم؟؟ خوب معلومه دیگه... نزدیک یه هفته، توی دانشگاه اردو زدم و شبا هم 12 می رفتم خوابگاه پیش دوستام و صبح زود هم بر می گشتم دانشگاه.
این شد که تا دوشنبه، ساعت 9 شب، تونستم خام سه فصل از پنج فصلم رو آماده کنم. (1،3و4) خلاصه بالاخره فرجی حاصل شد و خدا ز رحمت در دیگری گشود و آقا شریف در هیبت منجی ظهور کرد و گفت آقا میرزا گفته درگیری و اگه کمک لازم داری ما هم هستیم. انگار خدا فرصت دوباره ای برای زندگی داده بود. با پررویی تمام گفتم خوب آره، خیلی کمک می خوام. خلاصه با آقامیرزا (که اون هم در تمام مراحل قبلی کمکم بود و خیلی از ایده ها و برنامه ها کار اون بود و اگه نبود نصف کار هم به اینجا نمی رسید) قرار گذاشیم ساعت 9 همون شب خونه ی آقا شریف.
بله این امر سبب شد ساعت 9 شب 22 بهمن که ملت بالای پشت بوم داشتن شعار می دادن ما پایین داشتیم شعر می نوشتیم (شعر نه ها...)خلاصه تقسیم وظایفی برای توی قالب درست کردن مطالب و نوشتن و جمع کردن فصل دو، با آقا شریف و آقا میرزا انجام شد و منم به ادامه ی مشاعره (شعر گویی) خودم مشفول شدم و خدا رو شکر اون شب حدود 3.5 نصفه شب، فصل پنج هم تقریبا تمام شد.
اما چشمتون روز بد نبینه
اواخر کار بودم که ییهو، لپ تاپ H.M. که من کار می کردم باهاش، به طرز عجیبی هنگ کرد و خاموش شد. حالا هرچی قسم و آیه هم می دیم که روشن بشه نمی شه که نمی شه. اصلا چراغ هاردش روشن نمی شد و به نظر می اومد که یا هارد یا پردازشگرش سوخته باشه. دنیا به سرم خراب شد. شیش ساعت کار کرده بودم و همه اش باد هوا شده بود. دیگه گریه ام داشت در می اومد از این بخت نامراد
H.M. گفت حالا بذار صبح ببینیم چی می شه. اما من که دیگه ناامید شده بودم. در عین حال با خدا راز و نیازی کردم و گفتم خدایا 100 تا صلوت نذر می کنم که برش گردونی و در حالی که داشتم می خوابیدم تو خواب و بیداری یه صلوات فرستادم.
صبح که ساعت برای نماز زنگ زد بیدار شدم اما شیطونه همچنین قشنگ وسوسه کرد که ولش کن؛ بگیر بخواب (خداییش هم فقط سه ساعت خوابیده بودم) اما وقتی می خواستم برم زیر پتو به خودم نهیب زدم که خجالت بکش. خیلی نامردیه که جواب خدایی که این همه برات مرام گذاشته این جوری بدی. این دفعه با عزمی جزم کرده بلند شدم و رفتم وضو گرفتم و اومدم. چشمم به نتبوک افتاد. با ناامیدی دکمه ی روشنش رو زدم. یه بار دو بار، نخیر، تا روشن می شد باز خاموش می شد. با یه بسم الله برای سومین بار روشن کردمش و این بار با کمال تعجب دیدم خاموش نشد و وقتی تصویر اولش رو آورد فهمیدم به به درست شده. (دیشب از بس داغ کرده بود دیگه بالا نمی آورد خودشو. صبح هم دوبار قبلیش دستم زیاد روی دکمه ی روشن می موند -می خواستم خیلی روشن بشه- و نتیجتا همون موقع خاموش می شد.) از شدت خوشحالی همونجا سرم رو گذاشتم روی میز و سجده ی شکری. اما دیدم حال نداد اومدم روی زمین و سجده ی مسرت بخشی به درگاه مهربان یگانه انجام دادم. نماز صبح رو با معرفت تازه ای خوندم و فایلو ریختم روی فلش تا یکی دو ساعت دیگه بخوابم. به خاطر همین، صبح ساعت هشت و نیم که رضا اومد گفتم بذار بخوابم. نهایتا 9-9.5 بیدار شدم و کار خودم رو از سر گرفتم و رضا هم با جدیت اومد کمک (حسین به نمایندگی از ما سه نفر رفته بود راهپیمایی!) ظهر هم چه ناهار خوشمزه ای خوردیم (دست حاج خانم شریف درست) دیگه تا حدودای عصر بخش خوبی از کار پیش رفته بود.
بالاخره حسین هم 7 عصر از راهپیمایی رسید (مثل اینکه دسته رو گم کرده بود زیادی راه رفته بود!!!) خلاصه چون من فکر می کردم حتما فرداش باید یه نسخه از کارو بدم دست دانشگاه یه چیزی هرچند ناقص و سرهم بندی تا آخر اون شب درست کردیم.
فرداصبح که رفتم دانشگاه و منتظر نزول اجلال استاد مکرم بودم تا اون بیاد رفتم یه خورده، اصلاحات انجام بدم روی پایان نامه!... داشتم صفحه های مختلف رو درست می کردم که وقتی به اول فصل پنج رسیدم چشام از تعجب گرد شد. نمی دونستم بخندم یا گریه کنم.
دیدم نوشته: «فصل پنجم: اصغر آقا» ...رضا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بله داستان از این قرار بود که دیشب که من به رضا اسم فصل های مختلف رو می گفتم چون برای این یکی اسمی نذاشته بودم رضا گفت خوب حالا فعلا اسمشو اصغر آقا می ذارم تا بعدا درست کنیم (بعدنی که هیچ وقت نیومد)
خلاصه رفتیم دفتر استاد و با بیان اینکه این یه فصلش باید رنگی پرینت بشه و از این حرفا، تحویل نسخه ی مکتوب رو پیچوندم و فقط فایل الکترونیکیش رو دادم بهش. فرم درخواست جلسه رو گرفت و امضا کرد و گفت داوراش رو کی بنویسم؟ صنایع پسند خوبه؟ گفتم نه استاد اگه می شه اینو ننویسین (توضیح اینکه من دو تا درس با این بابا داشتم که چون اوایل درس اولش به خاطر کنکور ارشد جیم می زدم که درس بخونم، باهام چپ و افتاده بود و نتیجه اش این شده بود که توی هر دوتا درس (که یکیش ترم آخر لیسانس بود و یکیش ترم اول فوق لیسانس) نمره های اون درسا پایین ترین نمره ی ترمم شده بود و می دونستم این دفعه هم اگه داورم بشه خیلی بهتر نمی شه)
ادامه دارد...