ماه اردیبهشت، برای من که یه اردیبهشتی ام، این بار اتفاقات جالبی داشت که فرصت پیدا شه، ریز می نویسم تا برای بعدهای خودم بمونه.
از تدریس توی دانشگاه عباسپور... تا ملاقات با وزیر ارشاد
... و البته دعوت جبه دار برای گذراندن امریه در دانشکده مهندسی برق دانشگاه تهران
البته ملاقات وزیر ارشاد که در رابطه با بحث سربازیم برود و مدارکم رو دادم که ببره جلسه ی هیئت دولت (!) واسه ی وزیر نیرو، خیلی مهم نبود و فقط چندتا حاشیه داشت.
اینکه روی میز وزیر، انبوه روزنامه های روز توجهم رو جلب کرد و به نظر می اومد همه اش تورق شده... (فرداش «یاس نو» بسته شد)... چیزی که بعد، بیشتر قبول کردم و اینکه روزنامه ها نه به خاطر هدف گذاری فرهنگی، اجتماعی یا... که برای فیلترینگ سیاسی و بستن روزنه ها مطالعه می شه
اینکه نفیس ترین صنایع دستی و هنرهای ایرانی در اتاق انتظار وزیر، گذاشته شده بود، کار بسیار جالبی بود. هر اهل هنر و فرهنگی رو سر ذوق می آورد.
توی دفتر وزیر، برای احترام به سلیقه ی مهمانان قند هم گذاشته شده بود، اما وزیر خودش قند نمی خورد (قضیه ی خرما و ممنوعیت نوشابه تو ادارات که یادتونه) بلکه قندون دیگه ای بود که چیزی تیره رنگ توش بود قد نخود... شبیه تلخکی!!!... نمی دونم کشمش بود، خرما یا تمبر... به هر حال وقتی صفار درشو وا کرد دیگه برای من دیر شده بود... چون چاییمو خورده بودم.
به نسبت دیگر وزراتخونه ها، وزارت ارشاد خیلی محقر، کوچیک و مفلس بود. دفتر وزیر ارشاد در حد دفتر یه رییس اداره توی وزارت خارجه هم نبود.
اما سال اصلاح الگوی مصرف،... هنوز خرداد شروع نشده که دوتا کولر گازی خفن (از این اسپیلیت مسپیلیتا؛ ما فقیر فقرا که بلد نیستیم امسشو) با تمام قوا، خیل بادهای مطبوع و نامطبوع رو به دفتر وزیر روانه می کردند. سالی که نکوست از وزیرش پیداست... دیگه بزرگان که عمل نکنن از عوام چه توقعی می شه داشت؟... خداییش چه هوای خنکی بود...
وزیر دمپایی پاش بود...دیگه وقتی رییسش کاپشن بپوشه اینم باید دمپایی پاش کنه دیگه... در و تخته خوب به هم چفت شدن
در آخر اینم بگم که توی صحبتاش بوی خاصی از اطمینان به ماندگاری دیده می شد و می گفت ما کار رو پیش می بریم. نگران نباشین... و من امیدوارم که این اطمینان ناشی از احتمال پیروزی باشه و نه تضمین اون قبل از انتخابات... به هر حال، خیلیا می گن اومدن محصولی ضامن اطمینان ماجراست
... اما با همه ی این حرفا آقای وزیر، انسان بود و خوش خلق و متواضع
هرچند با پسرش (سجاد) سالها رفیق بوده و هستم... اما اینها حقایقی بود که دیدم
‹ دانشكده فني رو كساني مثل شما ساختن ›
و من الان دارم از خوشحالي پر درميارم...جبه به من همچين چيزي گفته...واااااي