یاهو
به نامش و برای رضایتش
این چندخط را در حالی می نویسم که تا دقایقی پیش، بانگ بلند الله اکبر چون شب های قبل، طنین افکن بود؛ اما با قدری تفاوت
امشب برای اولین بار، صداهای پراکنده ای بعد از نغمه ی الله اکبر، چنین فریاد می کرد: «خامنه ای رهبر»
البته محله ی ما، چندان هم علیه السلام (!) نیست و اتفاقا همین روزها هم یک کانون التهاب است و قبل و بعد از انتخابات صحنه ای برای مانور قدرت میرحسین است.
اما آنچه امشب روی داد و نباید می شد، این بود که برای اولین بار، عده ای هرچند کم، فریاد می زدند: «مرگ بر موسوی»
این را بگویم که من هنوز هم نسبت به انتخابات تردیدهای جدی دارم و باز هم نمی توانم تقلب در انتخابات را یک شایعه، دروغ یا احتمال بدانم.
اینکه کروبی که دور قبل 4م رای داشته، این دور بابرنامه و کار حزبی بیاید و خیلی از مخالفین نظام در اردوگاه او به هم بپیوندند و نتواند سرجمع نصف دور قبل، حتی 1م رای بیاورد برایم مضحک است. تازه آن هم با پشتوانه ی قوم لر، که در غیرت و تعصب قومی از ترک ها کم ندارند. و قبل انتخابات هر لری که می شناختم به او رای می داد.
اینکه رضایی با این برنامه ی مدون به صحنه بیاید و حمایت خوزستانی ها و عشایر که هیچ، بخش قابل توجهی از اصولگراها را به دست بیاورد (که من در اطرافیان خود 20-30 نفر را دیدم که فقط بعد از مناظره ی محمود-محسن در شب آخر، از احمدی نژاد یا موسوی برگشته و به او رای دادند) با همه ی این اوصاف، نتواند 2% آرا را کسب کند برای من غیرقابل باور است. حال هرکه هرچه بگوید.
عجیب تر از همه، اینکه محمودی که دورقبل 5 میلیون رای اصلی داشته و در دوردوم بسیاری از آنان که به لاریجانی و قالیباف و حتی مهرعلیزاده رای داده بودند به ناچار رو به او کردند و در این چار سال، نه تنها صاحبان اصلی رای دور دوم او از وی روی گرداندند (همچون لاریجانی و قالیباف) و بسیاری از دوستان، از رای خود پشیمان شدند، نسبت به دور قبل نه تنها کاهش رای بلکه افزایش 7 میلیونی داشته باشد، معجزه است.
اینکه 10 میلیون رای خاموش وارد صحنه شوند (کسانی که هیچگاه علاقه ای به اظهارنظر در چارچوب این نظام را نداشتند) به صحنه بیایند و 70% آنها به سمت او بروند برایم محال است.
همه ی اینها و چیزهای دیگری که زیاد است و سراغش نمی روم (همچون رشد بدون نویز نتایج و تأخیر قابل تأمل در اعلام نتایج ریز) مرا به این نتیجه می رساند که انتخابات سالمی را پشت سر نگذاشته ایم.
اما دوستان، با همین عقلانیتی که تاکنون این متن را خوانده اید و نوشته های قبل را مطالعه کردید، در ادامه نیز با تعمق و تحلیل همراهی کنید.
بحث وقوع تقلب جداست و بحث سندسازی و عددسازی و تولید رای حرفی دیگر. اگر همه ی قضایا به گونه ای پیش رفته باشد که شورای نگهبان که هیچ، رهبر هم شاهدی بر مدعا نیابند تکلیف چیست؟!
از این بحث بگذریم که مایه ی بسی تأسف است.
اما اینها همه مقدمه ای بود برای حرف اصلی ام.
نگاهی گذرا به صفحات تلخ و شیرین مملکت ما نشان می دهد، از ابتدای حرکت مردمسالاری در ایران (انقلاب مشروطه) ممالک دیگر، و در رأس آنها، بریتانیای کبیر (و البته شاگرد نورسیده اش، آمریکا)، به دنبال جهت دهی جنبش ها، به سوی منافع خود بودند؛ جایی با شعار سلطنت مشروطه و جایی با توطئه و کودتا (دولت مصدق) خلاصه هرگونه که می توانسته اند دست برده اند و مهره چینی کرده اند تا به مقصود خود نایل شوند.
سی سال از انقلاب ما گذشته است. انقلابی که در شکل گیری مردمی آن، شکی نیست و پدران ما، سالها پیش با دست خالی ساختار میهنشان را تغییر دادند. اما همین مدعیان دموکراسی و غیره، یک روز هم بیکار ننشستند و سیصد بار در این سی سال توطئه کردند و موفق نشدند. مگر بحث هسته ای چندسال است که به راه است؟ پنج سال؛ ده سال؟ هر زمان به بهانه ای
من نمی توانم قبول کنم که این گرگ صفتان در پوستین میش، دلسوز ما شده باشند. نمی پذیرم که آنها که عراق را برای چاه های نفتش، به آن جهنم بدل کردند اکنون داغ انتخابات سالم، طلب حق مردم و ... داشته باشند. بوی نفت به مشامشان خورده است. فرصت کار یافته اند تا طرح های خود را عملی کنند.
وجدان من اجازه نمی دهد گروهی که هرنوع تبهکاری در کارنامه ی خود دارد؛ از تئوریسین تا رییس جمهور این نظام را از بین برده است (شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید رجایی، شهید باهنر) را همسنگر خود بدانم. منافقین حقیقتا کوردلی که ترورهای کور کرده اند تا نظام را زمین بزنند، خون ها از مردم بی گناه ریخته اند، حال، حامی مردم شده باشند و شعار احقاق حق بدهند و نگران خون مردم کوچه و خیابان باشند.
فردای روزی که به کوی حمله شد، به دانشگاه آمده بودم. با چند نفر صحبت کردم و صحنه های تخریب و جنایت را از نزدیک دیدم. باز هم اشک ریختم؛ نه فقط برای دوستانم، نه فقط برای دانشگاهم، که برای وطنم که مظلومانه از راه حق و عدالت بیرون رانده می شود.
دوستان؛ منکر شدت فجایع نیستم؛ اما کمی هشیار باشیم.
دیدم دوستانی ایمیل می زنند و می خواهند در نظرسنجی فلان خبرگزاری و بهمان سازمان شرکت کنیم. لینک هایی از رسانه های غربی می دهند.
به خدا ما برادر همیم. این دعوا خانوادگی است. مشاجره ی داخلی است. چه کسی می تواند اینان را مدافع حق و حقیقت قلمداد کند.؟!!!!!
فاکس و بی بی سی و خواهران نامشروعش، نوچه های موسادند که پشت همه ی آنها، سرمایه داران بزرگ اسراییلی هستند و آنچه از دریچه ی آنها پخش می شود، برنامه ی خود آنهاست.
اینان که جنایات و فجایع فلسطین را به راحتی وارونه نشان می دهند، از کشته های فلسطینی چیزی نمی گویند اما نیم ساعت، راجع به راکتی که حماس به وسط یک خیابان زده حرف می زنند و پریشانی رهگذارن را نشان می دهند، چگونه حق را آنگونه که هست خواهند گفت؟
به شخصه، برای میرحسین عزیز احترام بسیاری قائلم. کسی که اگر نبود جنگ ما با عراق و دنیای عقب آن، این چنین تمام نمی شد و من هم در این دوره ممکن بود به او رای دهم.
اما الان دیگر می گویم او بی تدبیری می کند. شاید هم خودش چندان دستی ندارد و کسانی همچون حجاریان و عبدی برنامه می ریزند.
نگاهی به گذشته ی مبارزه بیندازیم. اعتراض و جنبش امام، به علت دیکتاتوری شاه نبود. برای ریختن خون هم نبود؛ که سلسله های سفاک تازگی نداشتند. آنچه امام را به تحرک واداشت مبارزه با بیگانه بود. تقابل با آمریکا و انگلیس بود.
سید عزیز، میرحسین، نگاه کن و ببین که اکنون نیز، بیگانگان طمع کرده اند و از هول هلیم،... تو که در زمان جنگ از نزدیک دیدی که همه ی اینان، پشت صدام صف بسته اند، چرا اکنون که پشت این شعارهای رنگارنگ و به حمایت دروغین از تو نقاب بسته اند و چشم انتظار نشسته اند، مسیرت را جدا نمی کنی؟
برای اینان، تو و محمود و محسن و مهدی فرقی ندارد. سروته شما یک کرباس است که نامطلوب آنهاست. قطع و یقین، اگر نتیجه عکس این می بود: میرحسین برنده و محمود بازنده، باز دست به تحریک می زدند و طرفداران محمود را به خیابان می ریختند تا از این آب گل آلود ماهی ای صید کنند.
همین ها که ریختند به کوی، آن هم در ظل حمایت نیروی انتظامی... همان ابلهانی که میرحسین ساعت 5 تجمع گذاشت و آنان ساعت 3 همانجا
اینان می خواهند مردم را به جان یکدیگر بیندازند. هدف آنها شورش و غوغاست تا نصیبی از کنار آن ببرند.
فکر می کنید چرا بعد از اعلام تجمع یکشنبه ی هفته ی پیش، از طرف میرحسین، از اینسو از صبح هول زده، سیمای مثلا ملی ما، بارها و بارها زیرنویس و رونویس کرد که ساعت 3 بیایید به میدان ولیعصر. دست های دیگری هم از آنسو که اردوگاه محمود باشد، در کار بود تا مردم را به جان یکدیگر بیندازد.
آقایانی که همچون من خون گریه کردید بر کوی دانشگاه. هیچ می دانید که نیروی انتظامی کشور، (هرچند فرماندهش مستقیما توسط رهبری تعیین می گردد) اما زیر نظر مستقیم وزیر کشور است؟... می دانید که وزیر کشور، طبق قانون، جانشین فرمانده کل قواست؟؟... اگر این را دانستید، حدس اینکه سرچشمه ی حوادث کوی از کجا آب می خورد و هماهنگی لباس شخصی ها با این نیرو، از چه سبب است، سخت نخواهد بود.
و همین باعث شد تا رهبر، بازهم بگوید دلش خون شد و قلبش جریحه دار.
ترجیح می دهم حرکت این سینه چاکانِ سینه چاک (عشاق قلابی که سینه ی مخالف را می چاکند) را، نه یک اشتباه یا واکنش احساسی، که حرکت برنامه ریزی شده ی عوامل مزدور در اردوگاه دروغگوی بزرگ بدانم.
تحرکاتی که با برنامه ای مدون، و حرکتی منسجم، از دوسو سعی در تحریک و تخریب دارد و هر طرف را می خواهد بر ضد طرف دیگر بشوراند. انفجار در حرم امام هم در همین چارچوب بود. چیزی که انسان فکرش را هم به مخیله ی خود راه نمی دهد که میرحسین یا محمود در پس آن باشند.
خلاصه اینکه خوارج، مردم متدین و نمازشب خوانی بودند، اما آنکه فریفتشان سپاه معاویه بود که لحظه ای با قرآن های بر نیزه، دوستش پنداشتند.
به قول سعدی:
« دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید، مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد... و هرکه با دشمنان صلح کند، سر آزار دوستان دارد.
بشوی ای خردمند از آن دوست دست که با دشمنانت بوَد هم نشست
دشمن چو از همه حیلتی فرومانَد، سلسله ی دوستی بجنباند، پس آنگه به دوستی کارها کند که هیچ دشمن نتواند. »
اما در این میان، احسنت و آفرینی بر مرد روزهای مردانه، سردار محسن رضایی باید نثار کرد. بزرگمردی که درعین متانت و آرامش اعتراض می کند، نامه و بیانیه می نویسد، تقلب را با سند و مدرک نشان می دهد و در یک سیر قانونی، حرف هایش را به کرسی می نشاند. حال نتیجه هرچه باشد.
به اعتقاد من، رضایی کسی است که احتمال ریاست جمهوری نه می داد و نه می دهد. اما با همه ی وجود، تلاش می کند تا حق را بیان کند. الحق که فداکاری و ایثار می کند تا دست متقلبان را رو کند هرچند که خود، هیچ امیدی به برگشت نتیجه به سود خود ندارد. کسی که پیش از انتخابات، بسیار درباره ی روحیه ی نظامی او و نظامی گریش گفتند؛ اما با وجود حمایت قابل توجه بخش هایی از بدنه ی سپاه، هیچ حرکت خارج از چارچوبی انجام نداد و بسیار متین و موقر به پیش رفت. بهتر از اینکه پایگاهی بسازی برای ثبت آنان که به تو رای داده اند؟
دست آخر اینکه، نمی دانم دوستان از خبر سیما دیدند یا نه... امروز شورای نگهبان حرکت غیرمنتظره ای انجام داد و به نوعی حجت را تمام کرد. آن هم این بود که در یک چرخش بی سابقه و برای اولین بار، اعلام کرد حاضر است 10% از صندوق ها را (که حجم بزرگی است و می تواند نشان دهنده ی سلامت یا عدم سلامت انتخابات باشد) به صورت تصادفی و با حضور نمایندگان نامزدها بازشماری کند. نفس این مسئله، بسیاری از شبهه ها و اشکالات را می تواند روشن کند. امیدوارم همه به راه قانون بازگردیم.
و کلام آخر، آنچه در پایان صحبت های رهبری بود، برآمده ای از دل بود که به دل نشست. خطابی بود به صاحب عصر، که فصل اخلاص و صداقت رهبر بود.
این هم متنش:
ای سید ما؛ ای مولای ما
ما آنچه باید بکنیم انجام می دهیم. آنچه باید بگوییم هم گفتیم و خواهیم گفت.
من جان ناقابلی دارم... جسم ناقصی دارم... اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به ما دادید. همه ی اینها را من، کف دست گرفته ام، در راه این انقلاب و در راه اسلام، فدا خواهم کرد.
اینها هم نثار شما باشد.
سید ما؛ مولای ما؛ دعا کن برای ما... صاحب ما تویی، صاحب این کشور تویی، صاحب این انقلاب تویی
پشتیبان ما، شما هستید. ما این راه را ادامه خواهیم داد؛ با قدرت هم ادامه خواهیم داد. در این راه ما را با دعای خود، با حمایت خود، با توجه خود، پشتیبانی بفرما